جملهاش هنوز توی گوشم میپیچید
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
جملهاش هنوز توی گوشم میپیچید:
«دوستت دارم… مدتهاست.»
نمیدونم چی بیشتر منو شوکه کرد؛
اینکه نامجون این اعتراف رو کرد…
یا اینکه نگاهش واقعاً نشون میداد راست میگه.
خشکم زده بود.
حتی پلک هم نمیزدم.
به زور یه کلمه از دهنم پرید بیرون
+چی؟
نامجون نفسش رو با حرص بیرون داد، دستش رو کشید پشت گردنش، انگار پشیمون شده باشه اما دیگه راه برگشتی نباشه.
_من… نمیخواستم اینو اینطوری بگم. مخصوصاً وسط دعوا. ولی… دیگه نمیتونم تظاهر کنم برام مهم نیستی
من هنوز نگاهم به زمین بود.
به طرحها.
به دستهام که بیدلیل میلرزید.
+این… این مسخرهست.
+ما حتی نمیتونیم درباره باهم سلام درست حسابی بکنیم بدون اینکه دعوامون بشه....اصلا تو منو نمیشناسی که بخوای نسبت بهم حس پیدا کنی.
_میشناسم
آروم اما محکم گفت.
سرم رو بلند کردم.
احمقانهترین کار ممکن بود…
چون دقیقا همون ثانیهای که چشماش رو دیدم، انگار یه موج گرم از ته قلبم رد شد.
لعنتی
_یوری… من هر روز صبح میبینم که وقتی فکر میکنی حواسم نیست، قبل از اینکه بری سراغ کارات یه لحظه وایمیستی و به فضا نگاه میکنی. انگار داری با روزت صحبت میکنی تا خوب پیش بره.
چند قدم نزدیکتر شد.
_دیدم که وقتی بارون میاد، پنجره رو باز میکنی چون صدای بارون و دوست داری
یک مکث کرد ولی ادامه داد
_دیدم که چقدر با دقت کار میکنی، چقدر به جزئیات اهمیت میدی. حتی وقتی تظاهر میکنی چیزی برات مهم نیست… میفهمم که مهم هست برات.
زبونم بند اومده بود.
نه به خاطر تعریفهایی که کرد
به خاطر اینکه هیچکس تا حالا اینقدر دقیق منو ندیده بود.
اما غرورم هنوز سرپا بود.
+خب اگر انقدر… منو میشناسی، چرا از اول باهام اینطوری رفتار کردی؟ چرا اینقدر سرد؟
یه لحظه چشماش رو بست.
_چون نمیخواستم اذیتت کنم. نمیخواستم فکر کنی دارم ازت سوءاستفاده میکنم یا سعی دارم بهت نزدیک بشم فقط چون مجبوریم زیر یه سقف باشیم.
صداش نرمتر شد.
_فقط… بهت فضا دادم. اما شاید زیادی
خندیدم اما تلخ....
+آره زیادی. اونقدری که فکر کردم اصلاً اهمیت نمیدی.
اسمم رو آروم صدا زد.
_یوری…
دلم خواست فرار کنم.
دلم خواست بگم دروغه.
بگم چون از ازدواج اجباری متنفر بودم، نمیخواستم همچین اعترافی رو باور کنم.
اما بدنم تکون نمیخورد.
فقط گفتم
+ من نمیدونم باید چی بگم.
_هیچی نگو.
قدم آخر رو برداشت و درست روبهروم ایستاد.
_فقط… بذار ثابت کنم. لطفاً.
اون لحظه، یه چیزی تو قلبم لرزید.
خیلی کوچک.
اما هنوز… نمیتونستم تسلیم بشم.
نگاهم رو دزدیدم و پشت کردم بهش.
+بهتره امشب حرف نزنیم. بذار این… تهنشین بشه.
نامجون نمیخواست بره، اما احترام گذاشت.
فقط گفت:
_باشه... اما یوری؟ من از گفتن این حرف پشیمون نیستم!
بعد قدمهاش دور شد.
به دیوار تکیه دادم.
نفسهام سنگین شده بود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد این بود که…
قسمتی از من، خیلی کوچیک، میخواست باورش کنه.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
جملهاش هنوز توی گوشم میپیچید:
«دوستت دارم… مدتهاست.»
نمیدونم چی بیشتر منو شوکه کرد؛
اینکه نامجون این اعتراف رو کرد…
یا اینکه نگاهش واقعاً نشون میداد راست میگه.
خشکم زده بود.
حتی پلک هم نمیزدم.
به زور یه کلمه از دهنم پرید بیرون
+چی؟
نامجون نفسش رو با حرص بیرون داد، دستش رو کشید پشت گردنش، انگار پشیمون شده باشه اما دیگه راه برگشتی نباشه.
_من… نمیخواستم اینو اینطوری بگم. مخصوصاً وسط دعوا. ولی… دیگه نمیتونم تظاهر کنم برام مهم نیستی
من هنوز نگاهم به زمین بود.
به طرحها.
به دستهام که بیدلیل میلرزید.
+این… این مسخرهست.
+ما حتی نمیتونیم درباره باهم سلام درست حسابی بکنیم بدون اینکه دعوامون بشه....اصلا تو منو نمیشناسی که بخوای نسبت بهم حس پیدا کنی.
_میشناسم
آروم اما محکم گفت.
سرم رو بلند کردم.
احمقانهترین کار ممکن بود…
چون دقیقا همون ثانیهای که چشماش رو دیدم، انگار یه موج گرم از ته قلبم رد شد.
لعنتی
_یوری… من هر روز صبح میبینم که وقتی فکر میکنی حواسم نیست، قبل از اینکه بری سراغ کارات یه لحظه وایمیستی و به فضا نگاه میکنی. انگار داری با روزت صحبت میکنی تا خوب پیش بره.
چند قدم نزدیکتر شد.
_دیدم که وقتی بارون میاد، پنجره رو باز میکنی چون صدای بارون و دوست داری
یک مکث کرد ولی ادامه داد
_دیدم که چقدر با دقت کار میکنی، چقدر به جزئیات اهمیت میدی. حتی وقتی تظاهر میکنی چیزی برات مهم نیست… میفهمم که مهم هست برات.
زبونم بند اومده بود.
نه به خاطر تعریفهایی که کرد
به خاطر اینکه هیچکس تا حالا اینقدر دقیق منو ندیده بود.
اما غرورم هنوز سرپا بود.
+خب اگر انقدر… منو میشناسی، چرا از اول باهام اینطوری رفتار کردی؟ چرا اینقدر سرد؟
یه لحظه چشماش رو بست.
_چون نمیخواستم اذیتت کنم. نمیخواستم فکر کنی دارم ازت سوءاستفاده میکنم یا سعی دارم بهت نزدیک بشم فقط چون مجبوریم زیر یه سقف باشیم.
صداش نرمتر شد.
_فقط… بهت فضا دادم. اما شاید زیادی
خندیدم اما تلخ....
+آره زیادی. اونقدری که فکر کردم اصلاً اهمیت نمیدی.
اسمم رو آروم صدا زد.
_یوری…
دلم خواست فرار کنم.
دلم خواست بگم دروغه.
بگم چون از ازدواج اجباری متنفر بودم، نمیخواستم همچین اعترافی رو باور کنم.
اما بدنم تکون نمیخورد.
فقط گفتم
+ من نمیدونم باید چی بگم.
_هیچی نگو.
قدم آخر رو برداشت و درست روبهروم ایستاد.
_فقط… بذار ثابت کنم. لطفاً.
اون لحظه، یه چیزی تو قلبم لرزید.
خیلی کوچک.
اما هنوز… نمیتونستم تسلیم بشم.
نگاهم رو دزدیدم و پشت کردم بهش.
+بهتره امشب حرف نزنیم. بذار این… تهنشین بشه.
نامجون نمیخواست بره، اما احترام گذاشت.
فقط گفت:
_باشه... اما یوری؟ من از گفتن این حرف پشیمون نیستم!
بعد قدمهاش دور شد.
به دیوار تکیه دادم.
نفسهام سنگین شده بود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد این بود که…
قسمتی از من، خیلی کوچیک، میخواست باورش کنه.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
- ۵۴۰
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط