پارتی هشت نفره p⁵⁶

*فردای آن روز*
ویو ا.ت
اعضا رفته بودن بیرون ...و به من هم نگفته بودن که کجا میرن....من رفتم که یکم غذا درست کنم....تلفنم زنگ خورد...جیمین بود..
جیمین با گریه
جیمین:ا...الو...ا.ت(با گریه)
ا.ت:الو ...جیمین ..چی شده چرا داری گریه میکنی...اتفاقی افتاده...
جیمین: ا.ت...ا.ت....شوگا...شوگا (گریه ی بیشتر)
ا.ت با وحشت : جیمین درست حرف بزن شوگا چی؟
جیمین: ا.ت....
ا.ت:چی؟ شوگا چی شده؟
بعد از اینکه فهمیدم چه اتفاقی برای شوگا افتاده دستم لرزید مثل زلزله ی ۹ ریشتر...بعد گوشی از دستم افتاد
جیمین از تلفن...
جیمین: الوووو...الووووو.ا.ت.....ا.ت صدام و میشنوی...وایییی..حالا چیکار کنیم
همینجوری شک بهم وارد شده بود ... چشام سیاهی رفت و....تاریکی
وی. جیمین
ما توی بیمارستان بودیم....ا.ت اصلا جوابم و نمی‌داد و نگرانش شده بودیم...
جین: چی شد؟
جیمین: جواب نمیده باید یکیمون بره خونه اون و یا بیاره اینجا یا بمون پیش ا.ت
کوک: من میرم پیشش.
تهیونگ: منم میام...
جیمین: اوکی ..پس مراقبش باشید..
ته و کوک: باشه...
ویو کوک
سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه اصلا باورم نمیشد که چه اتفاقی برای شوگا افتاده دکترا گفتن که باید دوروز استراحت کنه (نمیگم که چه اتفاقی برای شوگا افتاده 😈) به احتمال ۹۹/۵ درصد امشب میبریمش خونه تا اونجا استراحت کنه...ولی بیشتر فکرم به ا.ت بود.....اگر اتفاقی براش افتاده باشه چی؟
ته: کوک...کوک...هویییی....کوک با توام
کوک: هااان...چیه ...رسیدیم؟
ته : نه نرسیدیم...کجا بودی؟
کوک: پیش ا.ت....دکتر گفت که..
ته: نگران نباش اتفاقی نمی‌افته..
رسیدیم خونه...رفتیم خونه تا ...
ویو ته
در باز کردیم ...دیدیم که ا.ت افتاده روی زمین کنار تلفن ...سریع دویدیم پیش ا.ت
ته: ا.تتتت...ا.ت بلند آبجی کوچیکه (چون اعضا با ا.ت خیییلی صمیمی هستن بهش میگن آبجی)
ا.ت با صدای ضعیف
ا.ت: ته.....شوگا....(بعد چشاش بسته شد)
ته: کوککککک...بدو برو یه لیوان آب بیار ...بجنب..ا،ت...خواهش میکنم چشات و باز کن..
دستم و گذاشتم روی شکمش ...احساس کردم که بچه داره لگد میزنه...
ته: کوکککککک
کوک: بیا بیا...
دستم و کردم توی لیوان و بعد خیسی دستم و پاشیدم روی صورت ا.ت....ا.ت بیدار شد...
*چند مین بعد*
ا.ت کاملا بیدا. شده بود...
ته: ا.ت ...خوبی....بهتری؟...دردی چیزی نداری...
ا.ت: ته....شوگا حالش خوب میشه؟
کوک: معلو،ه که میشه...فقط نباید زیاد کار کنه و استرس بگیره ...بعد باید دوروز استراحت کنه...
ا.ت: حتما به خاطر من اون اتفاق برای افتاد ؟آره؟ اون چهار چشمی حواسش به من بود....اصلا نمیخواستم که این اتفاق براش بیوفته....
ته: هیییی...ا،ت خودت و سرزنش نکن...این چیز طبیعیه ....
ا.ت: اصلا چطوری این اتفاق افتاد؟ چطوری؟
و من هم چیز رو براش تعریف کردم
دیدگاه ها (۰)

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

سرنوشت پارت (۱۲)

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سناریو خط قرمز پارت اخر

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط