{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان ترسناک پارت اول اگه خواستید از امشب میذارم کامنت ی

داستان ترسناک پارت اول اگه خواستید از امشب میذارم کامنت یادت نره

دوستم تعریف میکردکه روزجمعه باخانوادشون به دیدن پدربزگشون میرن و وقتی شب میشه برمیگردن خونشون وپدربزرگ تنها میشه و وقتی میخوابه ولامپ ها روخاموش میکنه یه دفعه صداهای عجیب غریب که شبیه صدای جشن وشادی بوده از زیرزمینشون میاد پدربزرگ بلندمیشه میره ببینه چه خبره قایمکی ازلای دیوارزیرزمین میبینه که جن ها جشن شادی گرفتنو بعدپدربزرگه به پلیس زنگ میزنه و وقتی پلیسها میان ببینن چه خبره زیر زمین خالیه وسکوت خوف برانگیزی حکم فرما هستش پلیسابه پدربزرگه میگن پدرجون حتما خیالاتی شدی ولی یهدفعه پلیسه غیب میشه پلیسای دیگه میترسن وپدربزرگ وسایلاشو جمع میکنه تا برای رفتن از اون خونه اماده بشه پلیسا هم به تاریکیه زیرزمین شلیک میکنن ولی فایده ای نداره همه ی پلیسا به زیرزمین میریزن وازهیچ کدومشون خبری نمیشه پدربزرگ هم میره خونه ی نوه هاش ودیگه سالهای سال کسی به اون خونه نمیره؟
دیدگاه ها (۲۸)

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده ب...

24 سالمه ساکن کرج از بچگی با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای...

خخخخ وووواااااایییییییی ولی افسوس

وَقـتی نـاراحـَتم هیشـکی نمیفـَهمه .. خـُب آخه هیشـکی قـَد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط