برادر سختگیر و وحشی من...
p48_f2
هان مثلا چند وقتی یکبار خوشگل خانوم
ا.ت: عوم..مثلا دو روزی؟(خنده)
هان: نمیشه ما ارتقاع رتبه بگیریم هر روز بیایم زیارتتون!؟
ا.ت: نه بابا راه طولانیه
هان: نه نیست، اصلا نیست
ا.ت: گفتم دو روزی یکبار دیگه
هان: باشه خوشگل خانوم باشه
ا.ت کمی مکث کرد و سوالی که شرمندش میکرد رو پرسید
ا.ت: هان دلت نمیشکنه من با یکی دیگه بودم و تازه الان خیلی ناراحتم و چسبیدم به تویی که بی گناهی؟ صرفا چون عاشقی میخوام بدونم
هان: من(محکم تر بغل کردن ا.ت) من با فکرش واقعا سوختم(خنده درد)ولی حالا میدونم که واقعا آزاد شدی و این باز یک شروعه
ا.ت: احح دوست دارم یکی تو این موقعها کنارم باشه بغلم کنه باهام حرف بزنه نازمو بکشه هواسمو پرت کنه اما واقعا خواسته من زیادیه و این چیزیه که نمیتونم از عشقت برای تامین کردنش استفاده کنم..پس میخوام ازم بگذری که قلبتو نابود کردم
هان ویو
درد...تو تمام وجودم پیچیده بود اما دوست ندارم اونم حسش کنه
هان: ا،تی چرت نگو من کنارتم همیشه
ا.ت: اگر چرته توجه نکن
بچها کمی با هم حرف زدن و برگشتن پیش یونگی و با هم شام با دست پخت بینظیر ا.ت رو خوردن...متاسفانه طلسم غذای ا.ت جوری بود که دامن گیر همه میشد و حالا یونگی به عنوان هم خونهای ا.ت افتاده بود توی دام این طلسم
..
هانا ویو
گوشی، خودکار، برگه، نامه
کنار هم جلوی من بودن
شروع به خوندن و ترجمه کردم...و با اینکه سخت بود اما چیزی که ا.ت میخواست بگه رو از دل نامه در اوردم...نامه واقعا درد داشت
با کلمه آخری که نوشتم صدای در امد
هانا بیا تو
جونگکوک با تیپ تمام مشکی دختر کش و یک ظرف غذا امد داخل...هانا برنگشت که جونگکوک گفت
کوک: ببینم چیکار میکنی؟
هانا: الان هیچی اما تا چند ثانیه پیش نامه رو معنی میکردم
کوک: میتونم بخونمش؟
هانا: نه! خودم باید تحویل کیم بدم
کوک: هوممم...اون دیگه نیست
هانا: یعنی چی؟
کوک: امروز...اح...خودکشی کرد
با این حرف هانا شک بزرگی بهش وارد شد...دستایی که در حال تا کردن ترجمه نامه بود از حرکت افتاد
با تقلا به سمت کوک برگشت و با ذهنی پریشون و گیج پرسید
هانا: منظورت..چیه؟م..مرده؟!
کوک لبشو کج کرد و به گوشه ای نگاه کرد
کوک: اره ظاهرا کادر بیمارستان بردنش سرد خونه
هانا دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید که قبل از بیرون دادنش از حال رفت
کوک: ه.ه..هانا!!! (داد_تعجب و ترس)
.....
یونگی ویو
هان بهم گفت که احتمالا تهیونگ برای برگردوندن ا.ت سر میرسه امت...من اینجوری فکر نمیکنپ، راستش دیگه مطمئن نیستم کار درستی میکنم یا نه نمیدونم گوش دادن به هان چه نتیجه ای داره
اون شب لعنتی گذشت..ا.ت و هان تا سحر با هم حرف زدن و به همون حد از خندهای که هان دلقک روی لبای ات اورده بود اینا گریه کرده بود، هانا شکه و جونگکوک نگران،
هان مثلا چند وقتی یکبار خوشگل خانوم
ا.ت: عوم..مثلا دو روزی؟(خنده)
هان: نمیشه ما ارتقاع رتبه بگیریم هر روز بیایم زیارتتون!؟
ا.ت: نه بابا راه طولانیه
هان: نه نیست، اصلا نیست
ا.ت: گفتم دو روزی یکبار دیگه
هان: باشه خوشگل خانوم باشه
ا.ت کمی مکث کرد و سوالی که شرمندش میکرد رو پرسید
ا.ت: هان دلت نمیشکنه من با یکی دیگه بودم و تازه الان خیلی ناراحتم و چسبیدم به تویی که بی گناهی؟ صرفا چون عاشقی میخوام بدونم
هان: من(محکم تر بغل کردن ا.ت) من با فکرش واقعا سوختم(خنده درد)ولی حالا میدونم که واقعا آزاد شدی و این باز یک شروعه
ا.ت: احح دوست دارم یکی تو این موقعها کنارم باشه بغلم کنه باهام حرف بزنه نازمو بکشه هواسمو پرت کنه اما واقعا خواسته من زیادیه و این چیزیه که نمیتونم از عشقت برای تامین کردنش استفاده کنم..پس میخوام ازم بگذری که قلبتو نابود کردم
هان ویو
درد...تو تمام وجودم پیچیده بود اما دوست ندارم اونم حسش کنه
هان: ا،تی چرت نگو من کنارتم همیشه
ا.ت: اگر چرته توجه نکن
بچها کمی با هم حرف زدن و برگشتن پیش یونگی و با هم شام با دست پخت بینظیر ا.ت رو خوردن...متاسفانه طلسم غذای ا.ت جوری بود که دامن گیر همه میشد و حالا یونگی به عنوان هم خونهای ا.ت افتاده بود توی دام این طلسم
..
هانا ویو
گوشی، خودکار، برگه، نامه
کنار هم جلوی من بودن
شروع به خوندن و ترجمه کردم...و با اینکه سخت بود اما چیزی که ا.ت میخواست بگه رو از دل نامه در اوردم...نامه واقعا درد داشت
با کلمه آخری که نوشتم صدای در امد
هانا بیا تو
جونگکوک با تیپ تمام مشکی دختر کش و یک ظرف غذا امد داخل...هانا برنگشت که جونگکوک گفت
کوک: ببینم چیکار میکنی؟
هانا: الان هیچی اما تا چند ثانیه پیش نامه رو معنی میکردم
کوک: میتونم بخونمش؟
هانا: نه! خودم باید تحویل کیم بدم
کوک: هوممم...اون دیگه نیست
هانا: یعنی چی؟
کوک: امروز...اح...خودکشی کرد
با این حرف هانا شک بزرگی بهش وارد شد...دستایی که در حال تا کردن ترجمه نامه بود از حرکت افتاد
با تقلا به سمت کوک برگشت و با ذهنی پریشون و گیج پرسید
هانا: منظورت..چیه؟م..مرده؟!
کوک لبشو کج کرد و به گوشه ای نگاه کرد
کوک: اره ظاهرا کادر بیمارستان بردنش سرد خونه
هانا دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید که قبل از بیرون دادنش از حال رفت
کوک: ه.ه..هانا!!! (داد_تعجب و ترس)
.....
یونگی ویو
هان بهم گفت که احتمالا تهیونگ برای برگردوندن ا.ت سر میرسه امت...من اینجوری فکر نمیکنپ، راستش دیگه مطمئن نیستم کار درستی میکنم یا نه نمیدونم گوش دادن به هان چه نتیجه ای داره
اون شب لعنتی گذشت..ا.ت و هان تا سحر با هم حرف زدن و به همون حد از خندهای که هان دلقک روی لبای ات اورده بود اینا گریه کرده بود، هانا شکه و جونگکوک نگران،
- ۴۱۵
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط