{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن شعر که از قهر نگاه تو قضا شد

آن شعر که از قهر نگاه تو قضا شد
با قافیه ی چشم سیاه توادا شد

دیدم که شده وقت نماز شبم انگار
آن لحظه که گیسوی تو بر شانه رها شد

در بابِل آغوش تو آرامش ما بود
تا آتش نمرود زچشم تو به پا شد

از عشق فقط درد به جان من شیدا
دردی که ز قرص رخ ماه تو دوا شد

میعاد من و عاشقی و عشق کجا بود
آنجا که دلم در بر معشوق فنا شد

من بودم و تو بودی و یک فاصله اما
من بیت غزل ساختم و خانه ی ما شد
دیدگاه ها (۲)

ای عشق بیا قاصدکی بر لب ایوان دلم باشاز دوست بگو، واله و شید...

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟مثل باران ، تند میبارم نمی ...

در پَسِ عمق نگاهتعشقی ست به وسعت بیکران دریامهری ست به بلندا...

"دوستت دارم" ولی با ترس و پنهانیکه پنهان کردن یک عشق یعنی او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط