زیبا هم به هربدبختی بودتااول دبیرستان پیش بیاید.
زیبا هم به هربدبختی بودتااول دبیرستان پیش بیاید.
درس رورهاکرد وخانه نشینی راجایگزین مدرسه کرد.ازپویااین رامی دانستم که فعلا یک سال دیگه مانده تادیپلمش روی بگیردالبته گاه گاهی اوراخانه زینت می دیدم .ولی ازشیطنت هادراوخبری نبود جذابیتش نگاه هرببیندی رابه خودجلب میکرد.جذبه وغرورخاصی داشت وازان رفتارهای سبک سرانه ای که اثرجوانه هاان راپیشه کرده بودنداثری نبودوان خلق اودل اکثردخترهارادرسینه می لرزاند.
یک روزطبق معمول دفتروکتابم رابرداشتم وبرای حل تمرینات ریاضی به خانه اقای محمودی رفتم.هنوزخودرامشغول نکرده بودیم که پویا هم سرمیرسد.چون ماراباکتاب ودفتردید دست سهراب راگرفت وبه گوشی نشست وبادفترنقاشی اوخودراسرگرم کرد.
هنگام حل اخرین تمرین به مشکل برخوردیم .نه من ونه زینت هیج کدام نمیتوانستیم ان مشکل راحل کنیم.ناخوداگاه هردوپویارانگاه کردیم مثل اینکه متوحه شد چون لبخندی زد وگفت :بازهم حتمابه مشکلی برخوردین اینطورنیست؟
زینت گفت توکه میدونی چراپاپیش نمیذاری؟؟
دفتررابه سهراب برگرداندوخودرابه مارساند میان منوزینت جایی برای نشستن بازکرد.
اثری لبخندی قبلی برچهری اونبود ان چنان جدی شروع به توضیح وحل تمرین کردکه لحظه ی فراموش کردیم که کجاییم وچه کسی به مادرس می دهد.وقای توضیح مطلب تمام شددرچهری هردوی مادقیق شد شایدازنگاه مامیخواست بخواندکه ما ایافهمیدیم یانه.
زینت باخوشحالی گفت:
من که کاملا متوحه شدم. توچی بهار؟
نگاهم راازدفترگرفتم وبه زینت دوختم سرم را به نشتنه ی تاییدبالا وپایین اوردم روبه پویاکردن وگفتم:اقاپویاخیلی خوب تونستندازپس ابن مسءله بخواست بیان خواست حرفی بزنه که صدای تلفن بلندشد زینت میان ماندن ورفتن تردیدداشت زیباراصدازدازاتاق بغلی صدای زیبابلندشد باصدای خواب الودی گفت:من حوصله ندارم خودت بلندشو.
زینت باکلافکی کتابش راگوشه ی پرت کردوبلندشد پویاسری ازتاسف تکان داد.میدانستم که هیچ وقت اززیبا خوشش نمیامده.چون دخترمنزوی. ودیرخوشیه که حوصله ی هیچ کاری رانداشت .ازکارهای سنگین ودردسربیزاربودوپویاازاین گونه دخترهابیزاربود.....
درس رورهاکرد وخانه نشینی راجایگزین مدرسه کرد.ازپویااین رامی دانستم که فعلا یک سال دیگه مانده تادیپلمش روی بگیردالبته گاه گاهی اوراخانه زینت می دیدم .ولی ازشیطنت هادراوخبری نبود جذابیتش نگاه هرببیندی رابه خودجلب میکرد.جذبه وغرورخاصی داشت وازان رفتارهای سبک سرانه ای که اثرجوانه هاان راپیشه کرده بودنداثری نبودوان خلق اودل اکثردخترهارادرسینه می لرزاند.
یک روزطبق معمول دفتروکتابم رابرداشتم وبرای حل تمرینات ریاضی به خانه اقای محمودی رفتم.هنوزخودرامشغول نکرده بودیم که پویا هم سرمیرسد.چون ماراباکتاب ودفتردید دست سهراب راگرفت وبه گوشی نشست وبادفترنقاشی اوخودراسرگرم کرد.
هنگام حل اخرین تمرین به مشکل برخوردیم .نه من ونه زینت هیج کدام نمیتوانستیم ان مشکل راحل کنیم.ناخوداگاه هردوپویارانگاه کردیم مثل اینکه متوحه شد چون لبخندی زد وگفت :بازهم حتمابه مشکلی برخوردین اینطورنیست؟
زینت گفت توکه میدونی چراپاپیش نمیذاری؟؟
دفتررابه سهراب برگرداندوخودرابه مارساند میان منوزینت جایی برای نشستن بازکرد.
اثری لبخندی قبلی برچهری اونبود ان چنان جدی شروع به توضیح وحل تمرین کردکه لحظه ی فراموش کردیم که کجاییم وچه کسی به مادرس می دهد.وقای توضیح مطلب تمام شددرچهری هردوی مادقیق شد شایدازنگاه مامیخواست بخواندکه ما ایافهمیدیم یانه.
زینت باخوشحالی گفت:
من که کاملا متوحه شدم. توچی بهار؟
نگاهم راازدفترگرفتم وبه زینت دوختم سرم را به نشتنه ی تاییدبالا وپایین اوردم روبه پویاکردن وگفتم:اقاپویاخیلی خوب تونستندازپس ابن مسءله بخواست بیان خواست حرفی بزنه که صدای تلفن بلندشد زینت میان ماندن ورفتن تردیدداشت زیباراصدازدازاتاق بغلی صدای زیبابلندشد باصدای خواب الودی گفت:من حوصله ندارم خودت بلندشو.
زینت باکلافکی کتابش راگوشه ی پرت کردوبلندشد پویاسری ازتاسف تکان داد.میدانستم که هیچ وقت اززیبا خوشش نمیامده.چون دخترمنزوی. ودیرخوشیه که حوصله ی هیچ کاری رانداشت .ازکارهای سنگین ودردسربیزاربودوپویاازاین گونه دخترهابیزاربود.....
- ۴۳۵
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط