{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت
شبی گرگ را ناراحت دیدم...
با لاشه ی یک اهو به دهان به گله اومد !
گرگ های گله شاد از شکار او
پرسیدند چرا ناراحتی گرگ؟
گفت :
شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم ، دلم را ربود
هر شب به خواست پایم که نه
به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم
امشب محو او بودم که صدای سگان ولگرد را شنیدم
دویدم پریدم زیرگلویش را گرفتم و دریدمش
انچنان دوسش داشتم که نمیخواستم
"سهم دلم "نصیب" سگان ولگرد" شود
دیدگاه ها (۳)

+میسوزِه−چـی؟ +روحَمـ−عِه.. چی میگـی تو؟ ‍+بِبین دَردِش دارِ...

خــــــــــدایـــــــاایــن ســَــرنــوشــتــی کـه بـرایـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط