Part
Part21
+فینز گمشو بیرو بیرون تو هیچ حقی نداری که
واسه ی من و زندگی منو خواهرم تصمیم بگیری اتفاقا اگر پدرم کاره درستی کرده بوده باشه این بوده که گفته عمو مکس حواستش به منو تالیا باشه نکنه میخواستی تو به منو تالیا دستور بدی ما عروسک خیم شبازی تو نیستیم که هر غلطی دلت بخواد بکنی اصلا هم دلم نمیخواد به این فکر کنم که اگه بجای عمو مکس تو الان مارو راهنمایی میکردی الان برای من چه خوابایی میدیدی پس تا ندادم تیکه تیکه ات کنن گمشو(بعد از این حرف فینز رو هل داد به پشت در و درو روش کوبید)
ویو راوی
الیا بعد از اینکه مطمعن شد که فینز رفته به خواهرش یه نگاهی کرد که داشت با نگرانی بهش نگاه میکرد با اعصبانیت از اتاق رفت بیرون
---پرش زمانی به سه ساعت بعد ساعت ۱۰ شب---
ویو راوی
دخترا از خونه خارج شدن و به سمت ماشین رفتن و به سمت فرودگاه رفتن و تا اونجا هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد بعد ار رسیدن به فرودگاه الیا با دیدن چهره ی تهیونگ به سمت اون هجوم برد و گفت
+(قبل از اینکه چیزی بگه محکم میزنه توی گوش تهیونگ و میگه)بار آخرت باشه که بدون اینکه من بخوام بهم دست میزنی فقط یه بار دیگه این کارو انجام بده تا تخت پادشاهی مصنوعیتو خراب کنم
و اونجا رو ترک کرد و تالیا هم فقط تماشا گر بود
ویو تهیونگ
الیا و تالیا رو دیدم خواستم مدارک رو بهشون تحویل بدم با لبخند منتظرشون بودم که بیان که دیدم الیا سریع به سمتم اومد و محکم زد توی گوشم توی شک بودم که گفت بار آخرت باشه بهم دست میزنی و با سرعت اونجا رو ترک کرد جلوی چشمام رو خون گرفته بود تالیا رو دیدم که با چهرهی پوکر بهم نگاه میکرد خواست بره که دستشو گرفتم و با فک قفل شده از عصبانیت پچ زدم
¥چرا..چرا گفتی لعنتی(بخش آخر حرفش رو با عربده میگه)(همزمان هم بازوی تالیا رو فشار میده)
جونگکوک داشت به سمت تهیونگ یورش میبرد که تالیا گفت
-وایسا
-خدای من تهیونگ نکنه جوونه ی عشقتو داخل دلت له کردم بیخیال با خودت فکر کن تو جرعتش رو داشتی بری و بهش بگی که من تورو بو.س.یدم من فقط کاری که میخواستی بکنی رو زود تر انجام دادم واقعا موندم با خودت چه تصوری داشتی(بعد این حرف بازوشو از دست تهیونگ میکشه بیرون)
تالیا داشت میرفت که تهیونگ از پشت سرش گفت
¥تو با این کارت فقط به من ضربه نزدی به خواهرتم ضربه زدی به خواهرت که داشت دوباره اعتماد کردنو یاد میگرفت(تالیا یه پوزخندصدادار میزنه و اونجا رو ترک میکنه)
+کجا بودی چرا انقدر دیر کردی
-یه کار کوچیکی داشتم میگم که الیا
+چیه
-میای این قهر مسخره رو تموم کنیم
+بزارم فکر کنم...حالا که فکر میکنم من اصلا باهات قهر نبودم....آره
باهم میخندن و بعد به سمت هواپیمای خصوصیشون حرکت میکنن
ویو تالیا
سوار هواپیمامون شدیم قشنگ پکر بودن رو میشد توی چهره ی الیا دید نکنه واقعا حق با......
+فینز گمشو بیرو بیرون تو هیچ حقی نداری که
واسه ی من و زندگی منو خواهرم تصمیم بگیری اتفاقا اگر پدرم کاره درستی کرده بوده باشه این بوده که گفته عمو مکس حواستش به منو تالیا باشه نکنه میخواستی تو به منو تالیا دستور بدی ما عروسک خیم شبازی تو نیستیم که هر غلطی دلت بخواد بکنی اصلا هم دلم نمیخواد به این فکر کنم که اگه بجای عمو مکس تو الان مارو راهنمایی میکردی الان برای من چه خوابایی میدیدی پس تا ندادم تیکه تیکه ات کنن گمشو(بعد از این حرف فینز رو هل داد به پشت در و درو روش کوبید)
ویو راوی
الیا بعد از اینکه مطمعن شد که فینز رفته به خواهرش یه نگاهی کرد که داشت با نگرانی بهش نگاه میکرد با اعصبانیت از اتاق رفت بیرون
---پرش زمانی به سه ساعت بعد ساعت ۱۰ شب---
ویو راوی
دخترا از خونه خارج شدن و به سمت ماشین رفتن و به سمت فرودگاه رفتن و تا اونجا هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد بعد ار رسیدن به فرودگاه الیا با دیدن چهره ی تهیونگ به سمت اون هجوم برد و گفت
+(قبل از اینکه چیزی بگه محکم میزنه توی گوش تهیونگ و میگه)بار آخرت باشه که بدون اینکه من بخوام بهم دست میزنی فقط یه بار دیگه این کارو انجام بده تا تخت پادشاهی مصنوعیتو خراب کنم
و اونجا رو ترک کرد و تالیا هم فقط تماشا گر بود
ویو تهیونگ
الیا و تالیا رو دیدم خواستم مدارک رو بهشون تحویل بدم با لبخند منتظرشون بودم که بیان که دیدم الیا سریع به سمتم اومد و محکم زد توی گوشم توی شک بودم که گفت بار آخرت باشه بهم دست میزنی و با سرعت اونجا رو ترک کرد جلوی چشمام رو خون گرفته بود تالیا رو دیدم که با چهرهی پوکر بهم نگاه میکرد خواست بره که دستشو گرفتم و با فک قفل شده از عصبانیت پچ زدم
¥چرا..چرا گفتی لعنتی(بخش آخر حرفش رو با عربده میگه)(همزمان هم بازوی تالیا رو فشار میده)
جونگکوک داشت به سمت تهیونگ یورش میبرد که تالیا گفت
-وایسا
-خدای من تهیونگ نکنه جوونه ی عشقتو داخل دلت له کردم بیخیال با خودت فکر کن تو جرعتش رو داشتی بری و بهش بگی که من تورو بو.س.یدم من فقط کاری که میخواستی بکنی رو زود تر انجام دادم واقعا موندم با خودت چه تصوری داشتی(بعد این حرف بازوشو از دست تهیونگ میکشه بیرون)
تالیا داشت میرفت که تهیونگ از پشت سرش گفت
¥تو با این کارت فقط به من ضربه نزدی به خواهرتم ضربه زدی به خواهرت که داشت دوباره اعتماد کردنو یاد میگرفت(تالیا یه پوزخندصدادار میزنه و اونجا رو ترک میکنه)
+کجا بودی چرا انقدر دیر کردی
-یه کار کوچیکی داشتم میگم که الیا
+چیه
-میای این قهر مسخره رو تموم کنیم
+بزارم فکر کنم...حالا که فکر میکنم من اصلا باهات قهر نبودم....آره
باهم میخندن و بعد به سمت هواپیمای خصوصیشون حرکت میکنن
ویو تالیا
سوار هواپیمامون شدیم قشنگ پکر بودن رو میشد توی چهره ی الیا دید نکنه واقعا حق با......
- ۱۹۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط