پسر بد (50)

داشتم قوانین رو میگفتم...
تهیونگ : توی مهمونی ای که داریم میریم ازت میخوام یه سریع چیزا رو رعایت کنی.. از کنارم تکون نمیخوری..
جونگ کوک : بچه دوساله گیر آوردی؟..
تهیونگ : هر چی.. هرکی ازت پرسید باهام چه نسبتی داری بگو مهم نیست نسبتم چیه و راهتو کج کن.. با کسی گرم نگیر و سرد رفتار کن.. اگه اون دختره سوهی رو دیدی فقط بهم بگو... کسی ازت اسمتو پرسید اسم واقعیتو نگو..بگو میتونی جی کی صدام کنی..
جونگ کوک : جی کی.. باحاله..!..میشه یه سوال بپرسم؟..
تهیونگ : چیه؟..
جونگ کوک : الان که نگاه میکنم ما ست کاپلی پوشیدیم.. قبلا توی یه سایت این ستو دیده بودم.. دلیلش چیه..
تهیونگ : دلیلش مهم نیست...
جونگ کوک : ایش...
بعد یکم راه رسیدیم به مهمونی. مهمونی که نبود پارتی بود. نور افکن ها فضا رو روشن کرده بودن و صدای موسیقی کل خونه رو منفجر می‌کرد. هس خوبی نداشتم برا همین دست جونگ کوک رو گرفتم..
جونگ کوک : هی مگه نگفتم بهم نزدیک نشو..
تهیونگ : سوهی اینجا حضور داره نمیخوام باز مزاحمم بشه..
جونگ کوک : خب که چی!..
تهیونگ : اگه دلت میخواد زندگی کنی باهام همکاری کن!..
جونگ کوک : لعنت بهت..
باهم وارد مهمونی شدیم. خیلی شلوغ بود اما برای ما راه باز شد. رفتم خیلی شیک و مجلسی یه گوشه نشستم. جونگ کوک هم خیلی خجالتی کنارم نشسته بود. در همین حال سوهیونگ متوجه ی من شد و اومد سمتم..
سوهیونگ : هی وی!.. خوشحالم اومدی به مهمونیم...
تهیونگ : ممنونم.. تبریک میگم تولدتو.. برات یه کادو آوردم... ازش خوب مراقبت کن..
سوهیونگ : واو.. پسر اومدنت کادو بزرگیه راضی نیستم اصلا..
تهیونگ : طرحش سفارشیه.. (یه جعبه که توش ساعت و ادکلن و دستبند و... گرون بود)..
سوهیونگ : وای خیلی خفنه!.. امیدوارم جبران کنم..
تهیونگ : نیازی نیست فقط خواهرتو ازم دور کنی عالیه..
سوهیونگ : سوهی؟.بازم مزاحمت شد؟!.. خیلی بهش گفتم دست از سرت برداره ولی گوشش بدهکار نیست.. اوه راستی ایشون کیه قبلا ندیدمش...
تهیونگ : خب.. (دست جونگ کوک رو میگیره).. دوست پسرمه..
جونگ کوک : چی!..
تهیونگ : مدت زیادی نیست باهمیم!..
سوهیونگ : آها.. عالیه از دیدنت خوشحالم.. من دوست وی ام..
جونگ کوک : همچنین..!
سوهیونگ :میرم یه چرخی بزنم همه چیز هست چیزی خواستین بگین..
سوهیونگ رفت جونگ کوک دستشو از بین دستم کشید بیرون و یکم فاصله گرفت..
(پوستر جدید فیکه چطوره خوشگله؟)
دیدگاه ها (۱۱)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۵ | ناهار اجباریساعت دوازده و نیم ظهر بود.تهیونگ بالاخر...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

پارت ۴۵

سناریو

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

پارت ۲ ویو ا.ت جونگ کوک آروم کنارم نشست سعی کرد فاصلش رو حفظ...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط