درود خداوند به لاشی های گرامی که کمممم حمایت میکنند
درود خداوند به لاشی های گرامی که کمممم حمایت میکنند...
به خدا دیگه پارت نمیدم👍🏻🗿
بالاخره همهشون، خیسِ خالی و داغون، با اون قیافههای نکبتبارشون رسیدن به سوله. محموله رسیده، ولی ماشینِ ران داغون شده و سانزو هم یه گلوله خورده به بازوش که انگار نه انگار، فقط داره مثل سگِ هار میخنده. تو وسط سوله وایسادی و یه میله آهنی دستته.
ا/ت: (داد میزنی جوری که سقف بلرزه) «کدوم گوری بودید تا الان؟! بنالید ببینم! ریندو، اون ریختِ نحست رو بگیر اونور تا نیومدم با همین میله دندوناتو نریختم تو حلقت!»
ریندو: (درحالی که داره از ترس و خستگی تلوتلو میخوره) «ا/ت، دهنتو ببند... پلیسها کل اتوبان رو بسته بودن، نزدیک بود به فاک بریم!»
ا/ت: «به فاک رفتن لیاقتتونه مرتیکههای یابو! تو و اون داداشِ الدنگت اگه به جای لاس زدن با آینه ماشین، چهار تا کوچه فرعی رو بلد بودید، الان سگ لرز نمیزدید! ران! کدوم گوری هستی؟»
ران: (با نیشخندِ همیشگی ولی عصبی، به دیوار تکیه میده) «آروم باش ا/ت چان... ماشینم به چوخ رفت، ولی ما سالمیم.»
ا/ت: «سالم بودنت تو سرت بخوره! ماشینِ میلیاردی رو کردی قوطی رانی بعد میگی سالمم؟ ریدم تو اون قیافه کج و کولهت که فقط بلدی بافت موهاتو درست کنی! تو اگه لیدرِ بونتنی، منم ملکه انگلیسم! تف به اون شرفی که ندارید!»
سانزو با لباسِ خونی میاد جلو و میخواد اسلحه شو دربیاره: «بسه دیگه سلیطه! زیادی داری واقواق میکنی! من تیر خوردم اونوقت تو داری واسه یه ماشینِ قراضه عرعر میکنی؟»
ا/ت: (میری تو صورتش و میله رو میکوبی به دیوار بغل سرش) «اسلحه رو غلاف کن تا نکردمش تو چشمت، مرتیکهی معتادِ قرصی! تو اگه عرضه داشتی، یه گلوله نمیخوردی که الان مثل لاشه سگ بوی خون بدی! برو اون زخمِ کثیفتو ببند تا نیومدم با نمک بشورمش که از درد مثل خر عرعر کنی!»
کاکوچو سرشو انداخته پایین و هیچی نمیگه، چون میدونه اگه دهنشو باز کنه، تو یکی هم نثار اون میکنی. مایکی از پشتِ سر با قدمهای آروم میاد.
مایکی: «ا/ت... محموله سالمه. دیگه تمومش کن.»
ا/ت: (برمیگردی سمت مایکی) «خفه شو مایکی! تو هم از همهشون بدتری! نشستی اونجا مثل جنازه نگاه میکنی که این چهار تا احمق گند بزنن به مملکت؟ اگه من نبودم، الان همهتون داشتید توی انفرادی واسه هم دیگه ساک میزدید! رئیسِ بونتن؟ هه! رئیسِ یه مشت گاوِ از لبِ تیغ فراری!»
مایکی: (نگاهش سرد و ترسناک میشه) «داری زیادهروی میکنی...»
ا/ت: «زیادهروی؟ زیادهروی رو وقتی میبینی که این میله رو بکنم تو شکمِ این سانزویِ روانی! همهتون گمشید برید گندکاریاتونو جمع کنید! ریندو، برو اون تبلتِ آشغالتو بنداز تو چاه توالت! ران، تو هم اون موهای مسخرهتو قیچی کن شاید یه ذره اکسیژن به اون مغزِ فندقیت برسه! بنالید برید گمشید از جلوی چشمم تا سگ نشدم!»
همه ساکت میشن. حتی سانزو هم دیگه جرئت نمیکنه حرف بزنه. مایکی فقط یه نفس عمیق میکشه و با یه لبخندِ کج، برمیگرده.
مایکی: (زیر لب) «دیوونه...»
ا/ت: «خودتی و جد و آبادت! حالا هم یکی بره واسه من قهوه بیاره تا نزدم سوله رو رو سرتون خراب نکردم! یالا، گمشید!»
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:S C E N A R I O S K Y
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
نویسنده انگشتانش و فدا کرد
#فان
به خدا دیگه پارت نمیدم👍🏻🗿
بالاخره همهشون، خیسِ خالی و داغون، با اون قیافههای نکبتبارشون رسیدن به سوله. محموله رسیده، ولی ماشینِ ران داغون شده و سانزو هم یه گلوله خورده به بازوش که انگار نه انگار، فقط داره مثل سگِ هار میخنده. تو وسط سوله وایسادی و یه میله آهنی دستته.
ا/ت: (داد میزنی جوری که سقف بلرزه) «کدوم گوری بودید تا الان؟! بنالید ببینم! ریندو، اون ریختِ نحست رو بگیر اونور تا نیومدم با همین میله دندوناتو نریختم تو حلقت!»
ریندو: (درحالی که داره از ترس و خستگی تلوتلو میخوره) «ا/ت، دهنتو ببند... پلیسها کل اتوبان رو بسته بودن، نزدیک بود به فاک بریم!»
ا/ت: «به فاک رفتن لیاقتتونه مرتیکههای یابو! تو و اون داداشِ الدنگت اگه به جای لاس زدن با آینه ماشین، چهار تا کوچه فرعی رو بلد بودید، الان سگ لرز نمیزدید! ران! کدوم گوری هستی؟»
ران: (با نیشخندِ همیشگی ولی عصبی، به دیوار تکیه میده) «آروم باش ا/ت چان... ماشینم به چوخ رفت، ولی ما سالمیم.»
ا/ت: «سالم بودنت تو سرت بخوره! ماشینِ میلیاردی رو کردی قوطی رانی بعد میگی سالمم؟ ریدم تو اون قیافه کج و کولهت که فقط بلدی بافت موهاتو درست کنی! تو اگه لیدرِ بونتنی، منم ملکه انگلیسم! تف به اون شرفی که ندارید!»
سانزو با لباسِ خونی میاد جلو و میخواد اسلحه شو دربیاره: «بسه دیگه سلیطه! زیادی داری واقواق میکنی! من تیر خوردم اونوقت تو داری واسه یه ماشینِ قراضه عرعر میکنی؟»
ا/ت: (میری تو صورتش و میله رو میکوبی به دیوار بغل سرش) «اسلحه رو غلاف کن تا نکردمش تو چشمت، مرتیکهی معتادِ قرصی! تو اگه عرضه داشتی، یه گلوله نمیخوردی که الان مثل لاشه سگ بوی خون بدی! برو اون زخمِ کثیفتو ببند تا نیومدم با نمک بشورمش که از درد مثل خر عرعر کنی!»
کاکوچو سرشو انداخته پایین و هیچی نمیگه، چون میدونه اگه دهنشو باز کنه، تو یکی هم نثار اون میکنی. مایکی از پشتِ سر با قدمهای آروم میاد.
مایکی: «ا/ت... محموله سالمه. دیگه تمومش کن.»
ا/ت: (برمیگردی سمت مایکی) «خفه شو مایکی! تو هم از همهشون بدتری! نشستی اونجا مثل جنازه نگاه میکنی که این چهار تا احمق گند بزنن به مملکت؟ اگه من نبودم، الان همهتون داشتید توی انفرادی واسه هم دیگه ساک میزدید! رئیسِ بونتن؟ هه! رئیسِ یه مشت گاوِ از لبِ تیغ فراری!»
مایکی: (نگاهش سرد و ترسناک میشه) «داری زیادهروی میکنی...»
ا/ت: «زیادهروی؟ زیادهروی رو وقتی میبینی که این میله رو بکنم تو شکمِ این سانزویِ روانی! همهتون گمشید برید گندکاریاتونو جمع کنید! ریندو، برو اون تبلتِ آشغالتو بنداز تو چاه توالت! ران، تو هم اون موهای مسخرهتو قیچی کن شاید یه ذره اکسیژن به اون مغزِ فندقیت برسه! بنالید برید گمشید از جلوی چشمم تا سگ نشدم!»
همه ساکت میشن. حتی سانزو هم دیگه جرئت نمیکنه حرف بزنه. مایکی فقط یه نفس عمیق میکشه و با یه لبخندِ کج، برمیگرده.
مایکی: (زیر لب) «دیوونه...»
ا/ت: «خودتی و جد و آبادت! حالا هم یکی بره واسه من قهوه بیاره تا نزدم سوله رو رو سرتون خراب نکردم! یالا، گمشید!»
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:S C E N A R I O S K Y
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
نویسنده انگشتانش و فدا کرد
#فان
- ۴.۹k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط