{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به یک کوه پر از درد شباهت دارم

من به یک کوه پر از درد شباهت دارم
از دل خسته خود قصد عیادت دارم

بر لبم مهر سکوت است ولی در دل خویش
من ازین غصه و این درد روایت دارم

هر دم از خانه من بوی غزل می آید
بسکه از ماه رخت شرح و حکایت دارم

مدتی هست که ما فاصله داریم ز هم
من ازین فاصله ها سخت شکایت دارم

بین ما پر شده از قصه تکراری غم
من به یک بوسه ولبخند قناعت دارم

بعد یک عمر پریشانی دل فهمیدم
من به چشمان سیاه تو ارادت دارم

سوختم از غم بی مهریت اما چه کنم
من به مهمانی چشمان تو عادت دارم
دیدگاه ها (۵)

دلم به حال پروانه‌ها می‌سوزدوقتی چراغ را خاموش می‌کنم ...و ب...

پست آخــــــــــــــر شبخداوندا...خطا از مـــــــــــن است، ...

برف نگران‌ام نمی‌کند!حصار یخ رنج‌ام نمی‌دهد!زیرا پایداری می‌...

ڪاشڪے مے دانســــتے ڪہحـتےخیـــــــال تــــــــومے ارزد بـ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط