{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن

هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای؟

آنجا که قدم برنهاده باشی

گیاه از رُستن تن میزند

چرا که تو
تقوای خاک و آب را

هرگز باور نداشتی.

فغان ! که سرگذشت ما

سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان

بازمی آمدند.

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد

که مادران ِ سیاه پوش - داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -

هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند
احمد_شاملو
دیدگاه ها (۳)

کفشهایم را نمی خواهم.پابرهنه میروم .....تا در حریم تنهایی خو...

از چوپانی می پرسند روزگارت چگونه است؛؛گفت روزگارم رانمی دانم...

لذّت دنیاداشتنِ کسی ستکه دوست داشتن را بلد است؛به همین سادگی...

"... همه چیز در جهان،برای بودنِ آدمی است،و درد این است که،بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط