یه شب اخر از آسایشگاه میزنم بیرون

یه شب اخر از آسایشگاه میزنم بیرون.
لباسای آبی کهنه تیمارستان و میندازم دور،میرم یواشکی از کمد بزرگه لباسای قدیمی مو پیدا میکنم اون پیراهن قشنگه که تو خریدی برام اون شلواری که تو دوست داشتی میپوشم پا برهنه میام تو خیابونای شهر،راه میرم آواز میخونم.
#miss_ozi
دیدگاه ها (۱)

○━─ ᵂᵉ ᵃʳᵉ ᵃˡˡ ᶰᵉᵃʳ ᵀʰᵉ ᶜʳᵃᵍ ── ⇆ㅤهمهِ لب پَرتگاهیم..!🌑🍃❀ٍ͜͡...

ـᵈ꯭ʳᵈ ꯭ʸⁿⁱ꯭ ʰ꯭ᵐⁱ꯭ⁿ ᵃ꯭ˡᵏⁱ꯭ ᵏʰ꯭ⁿᵈⁱ꯭ᵈⁿ꯭ᵃ꯭ᵐدِرِدِ‌ینٍے‌هًمُینٍ‌آ...

مآمآنی!ِꔷ͜ꔷ▾‹💔⃟🌿›"مآمآنی‌بِبخشید:)!ِꔷ͜ꔷ▾‹💔⃟🌿›"بِبخشید‌اون‌دخ...

‹ ᐠᣕᣚᐤᣴᐠ ᔿᐠᔿᣴᒄᐠ ᕻᣴᔿ › ◜🧩 ◞_عینجورۍ میمرد؎ برامـ؟ᝤ#miss_ozi

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط