یه شب اخر از آسایشگاه میزنم بیرون.

یه شب اخر از آسایشگاه میزنم بیرون.
لباسای آبی کهنه تیمارستان و میندازم دور،میرم یواشکی از کمد بزرگه لباسای قدیمی مو پیدا میکنم اون پیراهن قشنگه که تو خریدی برام اون شلواری که تو دوست داشتی میپوشم پا برهنه میام تو خیابونای شهر،راه میرم آواز میخونم.
#miss_ozi
دیدگاه ها (۱)

یه شب آخر ، از آسایشگاه میزنم بیرون ...لباسای آبیِ کهنه تیما...

از وقت رفتنت گلم، چند وقتی داره می گذرهمی گفتی عادت می کنم،...

رمان هستی بان تاریکیپارت ۳۳دلم برای خانوادم تنگ میشه تصمیم م...

پارت ۱۱_الان اینجا بخواب اینجا رطوبت داره سردت نمی شه دخترک...

از وقت رفتنت گلم چند وقتی داره می گذرهمی گفتی عادت می کنم هر...

فیک جیمین (پارت ۶)ویو ا/ت :دستشو میکشم جلو پرتش میکنم زمین ،...

فیک پارت ۶

از وقت رفتنت گلم چند وقتی داره می گذرهمی گفتی عادت می کنم هر...

مدلینگ (پارت ۱)

سلام. یارو دکتر خوش تیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام، ولی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط