پارت
پارت 2؛
ساعت ۵ عصر بود هنوز تو خواب بود،
=کوک پسرم پاشو یه چیزی بخور
صدای مادرش بود با حس کردن دستای گرم مادرش اروم چشاشو باز کرد
+صبح بخیر مرد بزرگ
اینم صدای پدرش بود که روبه روی در اتاقش وایساده بود،
_اوماا چند ساعته من خواب بودم
=خیلی کم.فقط ۵ ساعت
_وای چرا بیدارم نکردید
=کردیم دیگه
پاشد و به طرف دسشویی رفت صورتشو شست و تو اینه به خودش نگاه کرد.با بیاد اوردن امروز پوزخند کوچیکی روی لبش نقش بست .این پسر صاحب لبخنداشم به مرد داده بود!
هر سه تاشونم دور میز در حال خوردن غذا بودن .صدای خنده هاشون جو خونه رو نشون میداد.بله!کوک زندگی عالی ای داشت.چی کم داشت؟هیچی.البته از کلمه"هیچی"نمیشه استفاده کرد .کوک یه نفرو بدجوری میخواست!و هممونم میدونیم اون کیه ولی اخر چی میشه ؟
_اوما دستت درد نکنه من میخوام یکم قدم بزنم
=باشه پسرم مواظب خودت باش
لباساشو پوشید و از خونه بیرون زد.هوا کمی سرد بود ولی کوک سرمارو دوست داشت .چقدر نیاز داشت یکم همینجوری تنها بمونه و به هیچی فکر نکنه.جلوی یه خونه وایستاد.خونه کیم! کوک به مردی که حتی مال خودش نبود و مال یه دختر دیگه بود حسودی میکرد و هفته ای دوبار جلوی این خونه اونارو تماشا میکرد.چه زجری بیشتر از این ؟
یوجونگ در حال پختن غذا بود ،در حال فکر قتلش بود که با صحنه ای دید چشاش پر شد.تهیونگ از پشت یوجونگ رو بغل کرده بود ! کوک از این بدتراشم دیده بود ولی هر بار یه لمس این مرد با زنش کوک رو اذیت میکرد.خیلی بد اذیتش میکرد.از ریختن اشکاش جلوگیری کرد و ازونجا دور شد .
به خونه اومده بود،از وقتی برگشته بود دیگه شب شده بود با نگاه کردن به اخرین عکس تهیونگ گوشیو بست و چشاشو روی هم گذاشت تا بخوابه
+جونگ کوک چی شده؟انگار بهت هویج پخته دادن خوردی
_جیم
+وای یه چی شده
_دیروز جلوی خونه تهیونگ بودم
+من بهت چند بار گفتم نرو اونجا اخه.باز چی دیدی
_ب...بغلش کرده بود جیم
+کوک...تو باختی پسر ولش کن .بعد چند سال رد میشه ول کن این مردو خودتتو زجر نده
_من ..من بدستش میارم جیم اگه حتی بچه دار هم بشن من باز بدستش میارم کور شدم من
+چیکار میخوای بکنی؟
_به یه شب لازم دارم.مامان و بابام دو ماهی میرن سفر کاریشون میدونی بابام باید به شرکت سر بزنه من به حد کافی وقت دارم من توی یه شب بدستش میارم .مال من میشه
+جلوتو نمیگیرم...چون میدونم اگه امتحانش نکنی بالاخره یه روزی میاد .میخوای..خب میدونی دارم چی میگم
_من چند ساله منتظرم بسه.اون بدون اینکه بدونه صاحب همه چیز من شده دیگه باید بفهمه
+من همیشه پشتتم باشه؟کمکی از دستم اومد اینجام برو
_میدونم...مرسی جیم تو نبودی من نمیدونم چحوری این روزارو میگذروندم .
+فرض کن بکن*تت وای خیلی کیوت میشه
کیوت میشه؟منظور جیمین چی بود
ساعت ۵ عصر بود هنوز تو خواب بود،
=کوک پسرم پاشو یه چیزی بخور
صدای مادرش بود با حس کردن دستای گرم مادرش اروم چشاشو باز کرد
+صبح بخیر مرد بزرگ
اینم صدای پدرش بود که روبه روی در اتاقش وایساده بود،
_اوماا چند ساعته من خواب بودم
=خیلی کم.فقط ۵ ساعت
_وای چرا بیدارم نکردید
=کردیم دیگه
پاشد و به طرف دسشویی رفت صورتشو شست و تو اینه به خودش نگاه کرد.با بیاد اوردن امروز پوزخند کوچیکی روی لبش نقش بست .این پسر صاحب لبخنداشم به مرد داده بود!
هر سه تاشونم دور میز در حال خوردن غذا بودن .صدای خنده هاشون جو خونه رو نشون میداد.بله!کوک زندگی عالی ای داشت.چی کم داشت؟هیچی.البته از کلمه"هیچی"نمیشه استفاده کرد .کوک یه نفرو بدجوری میخواست!و هممونم میدونیم اون کیه ولی اخر چی میشه ؟
_اوما دستت درد نکنه من میخوام یکم قدم بزنم
=باشه پسرم مواظب خودت باش
لباساشو پوشید و از خونه بیرون زد.هوا کمی سرد بود ولی کوک سرمارو دوست داشت .چقدر نیاز داشت یکم همینجوری تنها بمونه و به هیچی فکر نکنه.جلوی یه خونه وایستاد.خونه کیم! کوک به مردی که حتی مال خودش نبود و مال یه دختر دیگه بود حسودی میکرد و هفته ای دوبار جلوی این خونه اونارو تماشا میکرد.چه زجری بیشتر از این ؟
یوجونگ در حال پختن غذا بود ،در حال فکر قتلش بود که با صحنه ای دید چشاش پر شد.تهیونگ از پشت یوجونگ رو بغل کرده بود ! کوک از این بدتراشم دیده بود ولی هر بار یه لمس این مرد با زنش کوک رو اذیت میکرد.خیلی بد اذیتش میکرد.از ریختن اشکاش جلوگیری کرد و ازونجا دور شد .
به خونه اومده بود،از وقتی برگشته بود دیگه شب شده بود با نگاه کردن به اخرین عکس تهیونگ گوشیو بست و چشاشو روی هم گذاشت تا بخوابه
+جونگ کوک چی شده؟انگار بهت هویج پخته دادن خوردی
_جیم
+وای یه چی شده
_دیروز جلوی خونه تهیونگ بودم
+من بهت چند بار گفتم نرو اونجا اخه.باز چی دیدی
_ب...بغلش کرده بود جیم
+کوک...تو باختی پسر ولش کن .بعد چند سال رد میشه ول کن این مردو خودتتو زجر نده
_من ..من بدستش میارم جیم اگه حتی بچه دار هم بشن من باز بدستش میارم کور شدم من
+چیکار میخوای بکنی؟
_به یه شب لازم دارم.مامان و بابام دو ماهی میرن سفر کاریشون میدونی بابام باید به شرکت سر بزنه من به حد کافی وقت دارم من توی یه شب بدستش میارم .مال من میشه
+جلوتو نمیگیرم...چون میدونم اگه امتحانش نکنی بالاخره یه روزی میاد .میخوای..خب میدونی دارم چی میگم
_من چند ساله منتظرم بسه.اون بدون اینکه بدونه صاحب همه چیز من شده دیگه باید بفهمه
+من همیشه پشتتم باشه؟کمکی از دستم اومد اینجام برو
_میدونم...مرسی جیم تو نبودی من نمیدونم چحوری این روزارو میگذروندم .
+فرض کن بکن*تت وای خیلی کیوت میشه
کیوت میشه؟منظور جیمین چی بود
- ۱.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط