<<عـشـقِ روانـی>>
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟖
𝔂𝓸𝓾:
بعد از حرفی که زد فهمیدم عاقبت به خیر نمیشم پس ساکت شدم تقریبا ساعت 12 شده بود که یونگی دستمو تند گرفت و به سمت در خروجی رفتیم و منو انداخت پشت ماشین و خودش جلو و رانندگی کرد تا رسیدیم به یه جای خلوت
_ فک کنم نتونم تا خونه خودمو نگه دارم
* اما... اما یونگی تو...
_ ساکت شو ات تقصیر خودته
* اینجا نمیشه خب
_ چرا نشه میشه خوبم میشه(پوزخند)
[ یونگی هم رفت صندلی عقب ماشین و شروع کرد به مکیدن لبای ات و بعد سمت گردنش رفت و کیس مارک های دردناکی میزاشت و... "رمضونه حیا کنید😐🗿" بعد دو راند یونگی رفت جلو و رانندگی کرد بعد چند مین رسیدن خونه و یونگی دید ات خوابش برده پس برآید استایل بغلش کرد و برد داخل عمارت و رفت به سمت اتاقشون و گذاشتت رو تخت و خودشم با کلی خستگی و بی جونی کنارش دراز کشید و از پشت ات رو بغل کرد و خوابیدن]
ویو صبح:
هردو از خواب بیدار شدن و تو چشای همدیگه زل زدن یونگی خواست که ات رو ببوسه که دوستش جیمین زنگ زد
_ اه مزاحمای همیشگی چرا نمیزارن به کارم برسم
*(خنده) سریع میره تو حموم
_ وایسا دارم برات خانوم مین
[یونگی گوشیو برمیداره و با جیمین صحبت میکنه]
(مکالمه بین مین و پارک)
_ ها چیه
& هوش چته
_ چی میخوای
& امروز وقت داری
_ براچی
& بریم بار
_ امم اوکی
& حله داش ساعت 7 اونجا باش
_ اوکی
(پایان مکالمه)
[ ات بعد چند مین اومد بیرون دید یونگی رو تخت هنوز لم داده]
* هی پاشو بسه
_ نه
* برو بیرون لباسامو بپوشم
_ هه طوری میگی انگار قبلا هیچ جاتو ندیدم
* برو بیرونننن
_ نه
𝔂𝓸𝓾:
مجبور شدم جلو چشاش لباسامو بپوشم بعد یونگی بهم گفت ساعت 7 میره بار ازش خواهش کردم منم ببره ولی گفت که شرط بندیه و نمیشه و منم باشه ای گفتم و رفتم پایین تا چیزی درست کنم چون امروز روز مرخصیه خدمتکارا بود کسی نبود پس خودم برا یونگی ناهار درست کردم..
ادامه دارد...
شرط: ناشناسم پر بشه😂❤️
ببخشید کم بود ولی همینقدر تونستم و وقت کردم دفعه بعد جبران میکنم 🥺🦋
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.