پارت سوم
پارت سوم
فیک زیبای من
این پارت کمی اسمات هست اگر میخواین نخونید ...
دیدم تهیونگه سریع بلند شدم نشستم روی تخت و گفتم تهیونگ اینجا چیکار میکنی الان یکی میاد داخل مارو میبینه
تهیونگ: در قفله بعد نمیتونم بیام پیشه دوست دخترم ها؟
چرا میتونی ولی الان نه
تهیونگ
رفتم داخل اتاقش و درو بیتم قفل کردم رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم از پشت بغلش کردم که بلند و نشست و داشت غر میزد که من برم من فقط زول زده بودم به لب هاش یه دفعه حجوم بردم سمت لباش و شروع به خوردن لباش کردم دیتم گذاشتم روی صورتش و چشمام بسته بود ولی فهمیدم تعجب کرده چون همراهی نمیکرد
ماریان
داشتم حرف میزدم که یه دفعه سمت لباب حمله ور شد با صدا لبام رو میبوسید چشمام گرد شده بود ولی بعدش اروم اروم چشمام رو بستم و همراهیش کردم همینطوری که همو میبوسیدیم نشستم روی پاهاش و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
تهیونگ اومد روی پام نشست دستم رو بردم زیر هودی ای که تنش بود دست سردم بدن گرمش رو حس کرد یه لحظه بوسه رو قطع کردم هودیش رو دراوردم با شستم دست کشیدم روی لب های خیسش و دوباره شروع به بوسیدن هم کردیم
ماریان
هودیم رو دراورد و دوباره همدیگه رو میبوسیدیم داشتم دکمه ها پیرهنش رو باز کردم پرهنش رو از روی شونه ها پهنش انداختم
تهیونگ
گرفتمش و همونجوری که میبوسیدیم همدیگه رو گذاشتم روی تخت و در همین حین داشتم کمربندم رو باز میکردم که ماریان سرش رو به یه طرف برگردوند و منم سرم رو بردم توی گردنش که یه دفعه گفت هی هی هی
منو از خودش جدا کرد
من با نگاه متعجب نگاهش کردم و گفتم برای چی؟
ماریان: نمیخوام لباس هاتو بپوش
چرا؟
ماریان :این تمبیهت هزار بار بهت گفتم دعوا نکن
ماریان لطفا صاف کردم
ماریان به پایین نگاه کرد و گفت من هروقت چشمم بهش خورده صاف شده
به خاطر توعه در حالی که با خودن اون لب های نرمت اینجوری صاف کردم
مارایان: من نمیدونم خودت حلش کن
خب نظر یادتون نره
فیک زیبای من
این پارت کمی اسمات هست اگر میخواین نخونید ...
دیدم تهیونگه سریع بلند شدم نشستم روی تخت و گفتم تهیونگ اینجا چیکار میکنی الان یکی میاد داخل مارو میبینه
تهیونگ: در قفله بعد نمیتونم بیام پیشه دوست دخترم ها؟
چرا میتونی ولی الان نه
تهیونگ
رفتم داخل اتاقش و درو بیتم قفل کردم رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم از پشت بغلش کردم که بلند و نشست و داشت غر میزد که من برم من فقط زول زده بودم به لب هاش یه دفعه حجوم بردم سمت لباش و شروع به خوردن لباش کردم دیتم گذاشتم روی صورتش و چشمام بسته بود ولی فهمیدم تعجب کرده چون همراهی نمیکرد
ماریان
داشتم حرف میزدم که یه دفعه سمت لباب حمله ور شد با صدا لبام رو میبوسید چشمام گرد شده بود ولی بعدش اروم اروم چشمام رو بستم و همراهیش کردم همینطوری که همو میبوسیدیم نشستم روی پاهاش و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
تهیونگ اومد روی پام نشست دستم رو بردم زیر هودی ای که تنش بود دست سردم بدن گرمش رو حس کرد یه لحظه بوسه رو قطع کردم هودیش رو دراوردم با شستم دست کشیدم روی لب های خیسش و دوباره شروع به بوسیدن هم کردیم
ماریان
هودیم رو دراورد و دوباره همدیگه رو میبوسیدیم داشتم دکمه ها پیرهنش رو باز کردم پرهنش رو از روی شونه ها پهنش انداختم
تهیونگ
گرفتمش و همونجوری که میبوسیدیم همدیگه رو گذاشتم روی تخت و در همین حین داشتم کمربندم رو باز میکردم که ماریان سرش رو به یه طرف برگردوند و منم سرم رو بردم توی گردنش که یه دفعه گفت هی هی هی
منو از خودش جدا کرد
من با نگاه متعجب نگاهش کردم و گفتم برای چی؟
ماریان: نمیخوام لباس هاتو بپوش
چرا؟
ماریان :این تمبیهت هزار بار بهت گفتم دعوا نکن
ماریان لطفا صاف کردم
ماریان به پایین نگاه کرد و گفت من هروقت چشمم بهش خورده صاف شده
به خاطر توعه در حالی که با خودن اون لب های نرمت اینجوری صاف کردم
مارایان: من نمیدونم خودت حلش کن
خب نظر یادتون نره
- ۴.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط