در دوردســت غوغــایی ست و در چشـــمان تــو چه می گذرد؟!
در دوردســت غوغــایی ست و در چشـــمان تــو چه می گذرد؟!
انــدوه را فرامـــوش کن
عشــق در همیــن حوالــی آهسته نشسته است.
بـاور کـن قــلبت را، که آکــنده از عشــق و پاکــی ست.
و بشـکن! افســون ســیاهی را بشــکن و در شــب طــلوع کن، بــی پـایان!
نـگاه کـن! چشــمان مـن غبار مـی زداینـد تـا وارث نگـاهت بمـانند.
تـازه بـاش، تازه!
و طـراوت را و تـازگی را از عـشق دریـغ نکن!
و مــن هـم به پـاس سخـاوت تــو و به ظــرافت نام عــشق
،
تـــمام احســاســم را به تـــو هـــدیه مــی کنــم.
انــدوه را فرامـــوش کن
عشــق در همیــن حوالــی آهسته نشسته است.
بـاور کـن قــلبت را، که آکــنده از عشــق و پاکــی ست.
و بشـکن! افســون ســیاهی را بشــکن و در شــب طــلوع کن، بــی پـایان!
نـگاه کـن! چشــمان مـن غبار مـی زداینـد تـا وارث نگـاهت بمـانند.
تـازه بـاش، تازه!
و طـراوت را و تـازگی را از عـشق دریـغ نکن!
و مــن هـم به پـاس سخـاوت تــو و به ظــرافت نام عــشق
،
تـــمام احســاســم را به تـــو هـــدیه مــی کنــم.
- ۵۵۳
- ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط