دیشب وضو در ساحت باران گرفتم
دیشب وضو در ساحت باران گرفتم
سجاده ای از دامنِ ریحان گرفتم
دلتنگ بودم مثل ابر غم گرفته
بغضی شدم باریدم و سامان گرفتم
گفتند پایان آمده فصل بهارت
بذری شدم جا در دل گلدان گرفتم
فالی زدم از بخت خود حالی بپرسم
گرد و غبار از چهرهء دوران گرفتم
حالا دگر آیبنه ام پرنور گشته
حاجات خود را با لب خندان گرفتم...
سجاده ای از دامنِ ریحان گرفتم
دلتنگ بودم مثل ابر غم گرفته
بغضی شدم باریدم و سامان گرفتم
گفتند پایان آمده فصل بهارت
بذری شدم جا در دل گلدان گرفتم
فالی زدم از بخت خود حالی بپرسم
گرد و غبار از چهرهء دوران گرفتم
حالا دگر آیبنه ام پرنور گشته
حاجات خود را با لب خندان گرفتم...
- ۵۵۶
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط