سناریو بلولاک💃💃
سناریو بلولاک💃💃
تصور کن داری تو کافه با یکی از دوستای پسرت میخندی و حرف میزنی، بعد یهو این خوشگلا میرسن(تلپورت میشن انگاری💃)
رین ایتوشی:یهو میاد کنارت و دستشو میکنه تو جیبش و با اون چشمای یخیش اون بنده خدا رو نگاه میکنه،پسره چون خیلی گودرتمند بود دکمه الفرارشو زد،"حیفِ وقتت نیست با اینا تلف میکنی؟ پاشو بریم، کلی کار داریم." "چجوری اومدی اینجا؟" رین دستتو گرفت رفتید خونه لالا
ایساگی:میاد جلو و خیلی طبیعی بازوت رو میگیره و با یه لبخند به اون پسر میگه"سلام ببخشید، ا/ت الان قراره با من بیاد خونه، مشکلی نیست دیگه؟" "عزیزم؟"(کوفت🎀)
باچیرا: یهو از پشت بغلت میکنه و چونش رو میذاره رو شونت. با اون چشمای درشتش به اون پسر نگاه میکنه و میگه: "عه؟ داشتی چی میگفتی؟ ا/ت فقط مالِ خودمه" "اینجا چیکار میکنی؟" "اومدم خرید که تصادفی تو کافه دیدمت"(اره جون شیدو)
ناگی:میاد سرش رو میذاره روی شونت و با همون صدای کشدار میگه: "ا/ت... خستهام، بیا بریم." ا/ت بدبخت نفهمید چی به چیه فقط با ناگی رفت
بارو:ایشون حوصله بحث نداره دستتو میگیره دیگه بهت نمید_ چیز دستتو میگیره میبره خونه حالا حدس بزن بعدش چی شدددد هیچی دیگه تنبیه
شیدو:حیحی🎀بزارید قسمت منحرفشو حذف کنم،اصلا نزاشت بری بیرون چون وقت نکردی🎀
یوکیمیا:(جذذذذذااااااابببب سگگگگگگگگ) زیاد حسودیش نمیشه ولی اگه بشه سعی میکنه تو رو هم ناراحت نکنه پس میاد سلام میکنه و میاد بینتون میشینه و نظارت میکنه چی زر میزنید چی زر نمیزنید(کلمه هامو از وسط شاهنامه دراوردم)
چیگیری:چون خودش موهاتو برات درست کرد و دید الان با اون موها پیش اون پسره ای واقعا سوزوندش و همینجوری تا ی ساعت داشت نگاهت میکرد
این واقعا خییییلی بد شد ریدم میخواستم خلاقیت بیشتری به خرج بدم ولی گفتم مسخره میشه🎀
تصور کن داری تو کافه با یکی از دوستای پسرت میخندی و حرف میزنی، بعد یهو این خوشگلا میرسن(تلپورت میشن انگاری💃)
رین ایتوشی:یهو میاد کنارت و دستشو میکنه تو جیبش و با اون چشمای یخیش اون بنده خدا رو نگاه میکنه،پسره چون خیلی گودرتمند بود دکمه الفرارشو زد،"حیفِ وقتت نیست با اینا تلف میکنی؟ پاشو بریم، کلی کار داریم." "چجوری اومدی اینجا؟" رین دستتو گرفت رفتید خونه لالا
ایساگی:میاد جلو و خیلی طبیعی بازوت رو میگیره و با یه لبخند به اون پسر میگه"سلام ببخشید، ا/ت الان قراره با من بیاد خونه، مشکلی نیست دیگه؟" "عزیزم؟"(کوفت🎀)
باچیرا: یهو از پشت بغلت میکنه و چونش رو میذاره رو شونت. با اون چشمای درشتش به اون پسر نگاه میکنه و میگه: "عه؟ داشتی چی میگفتی؟ ا/ت فقط مالِ خودمه" "اینجا چیکار میکنی؟" "اومدم خرید که تصادفی تو کافه دیدمت"(اره جون شیدو)
ناگی:میاد سرش رو میذاره روی شونت و با همون صدای کشدار میگه: "ا/ت... خستهام، بیا بریم." ا/ت بدبخت نفهمید چی به چیه فقط با ناگی رفت
بارو:ایشون حوصله بحث نداره دستتو میگیره دیگه بهت نمید_ چیز دستتو میگیره میبره خونه حالا حدس بزن بعدش چی شدددد هیچی دیگه تنبیه
شیدو:حیحی🎀بزارید قسمت منحرفشو حذف کنم،اصلا نزاشت بری بیرون چون وقت نکردی🎀
یوکیمیا:(جذذذذذااااااابببب سگگگگگگگگ) زیاد حسودیش نمیشه ولی اگه بشه سعی میکنه تو رو هم ناراحت نکنه پس میاد سلام میکنه و میاد بینتون میشینه و نظارت میکنه چی زر میزنید چی زر نمیزنید(کلمه هامو از وسط شاهنامه دراوردم)
چیگیری:چون خودش موهاتو برات درست کرد و دید الان با اون موها پیش اون پسره ای واقعا سوزوندش و همینجوری تا ی ساعت داشت نگاهت میکرد
این واقعا خییییلی بد شد ریدم میخواستم خلاقیت بیشتری به خرج بدم ولی گفتم مسخره میشه🎀
- ۷۰۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط