My professor
My professor
Chapter:2
Part:67
جئون بی توجه به صغری کبری چیدن یونگی دختر رو صدا زد :
جونگکوک :هیزل؟!
تعجبی که تو لحن جونگ کوک بود دل سنگو هم آب میکرد انگار منتظر بود هیزل تو چشماش نگاه کنه و بگه حقیقت نداره ...
دختر لباشو به هم فشار داد و چشمای معذبشو دزدید ... هنوزم چیزی درونش از لحن محکم جونگکوک حساب میبرد
چقدر عذاب آوره که تک به تک اعضای بدنت نسبت به یه غریبه که زمانی فکر میکردی میشناسیش اینطور واکنش نشون بدن و بلرزن ...
دختر که حس میکرد سلول به سلولش علیه هم شدن و روبه روی هم میجنگن، تمام قدرتشو جمع کرد و به چشمای جونگ کوک نگاه کرد
هیزل: درسته من تصمیم گرفتم اینجا بمونم و با تو هیچ جا نمیام.
نگاه مسلط جونگ کوک از بین رفت و اخم عميقى بين ابروهاش نشست ...
هیزل:یونگی از من محافظت میکنه ... تصمیم گرفتم همینجا کار کنم.
جئون بدون اینکه صداشو بالا ببره گفت:
جونگکوک :تو خیلی غلط میکنی !
يونگی نگاه سردشو چرخوند سمت جونگ کوک ... ظاهرا این روی سلطه طلب و قادر جونگ کوک برای دختر مورد علاقه اش از نظر یونگی جالب به نظر میرسید و تا به حال اونو از جونگ کوک ندیده بود ....
جونگکوک :به چی تهدیدت کرد؟!... به جون من؟!...
و بعد با کف دستش اشاره ی تحقیر آمیزی به یونگی کرد و ادامه داد
جونگکوک:این ریقو نمیتونه خش روم بندازه ... یه گردان آدم تو سئول منتظرن خار تو پای من بره تا
اینجا رو با خاک یکسان کنن ... خودشم اینو خوب میدونه گول قلمبه سلمبه حرف زدنشو خوردی؟!
هیزل کف دستشو محکم رو میز کوبید و صداشو بالا برد :
هیزل:چرا فکر میکنی بعد از تمام اون اتفاقا هنوزم برای من مهمی؟! فرقی نمیکنه بکشتت یا زندت بزاره چون واسه من مردی تموم شدی رفت دیگه هیچی برام فرقی نمیکنه فکر کردی تا آخر عمرم برات تب میکنم و اجازه میدم هر طور دلت میخواد باهام رفتار کنی؟سواستفاده ها تو کردی، حالا واسم قلدری هم میکنی؟! تمام تصميمات من از امروز
فقط و فقط به خاطر نفع خودمه و بس
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:67
جئون بی توجه به صغری کبری چیدن یونگی دختر رو صدا زد :
جونگکوک :هیزل؟!
تعجبی که تو لحن جونگ کوک بود دل سنگو هم آب میکرد انگار منتظر بود هیزل تو چشماش نگاه کنه و بگه حقیقت نداره ...
دختر لباشو به هم فشار داد و چشمای معذبشو دزدید ... هنوزم چیزی درونش از لحن محکم جونگکوک حساب میبرد
چقدر عذاب آوره که تک به تک اعضای بدنت نسبت به یه غریبه که زمانی فکر میکردی میشناسیش اینطور واکنش نشون بدن و بلرزن ...
دختر که حس میکرد سلول به سلولش علیه هم شدن و روبه روی هم میجنگن، تمام قدرتشو جمع کرد و به چشمای جونگ کوک نگاه کرد
هیزل: درسته من تصمیم گرفتم اینجا بمونم و با تو هیچ جا نمیام.
نگاه مسلط جونگ کوک از بین رفت و اخم عميقى بين ابروهاش نشست ...
هیزل:یونگی از من محافظت میکنه ... تصمیم گرفتم همینجا کار کنم.
جئون بدون اینکه صداشو بالا ببره گفت:
جونگکوک :تو خیلی غلط میکنی !
يونگی نگاه سردشو چرخوند سمت جونگ کوک ... ظاهرا این روی سلطه طلب و قادر جونگ کوک برای دختر مورد علاقه اش از نظر یونگی جالب به نظر میرسید و تا به حال اونو از جونگ کوک ندیده بود ....
جونگکوک :به چی تهدیدت کرد؟!... به جون من؟!...
و بعد با کف دستش اشاره ی تحقیر آمیزی به یونگی کرد و ادامه داد
جونگکوک:این ریقو نمیتونه خش روم بندازه ... یه گردان آدم تو سئول منتظرن خار تو پای من بره تا
اینجا رو با خاک یکسان کنن ... خودشم اینو خوب میدونه گول قلمبه سلمبه حرف زدنشو خوردی؟!
هیزل کف دستشو محکم رو میز کوبید و صداشو بالا برد :
هیزل:چرا فکر میکنی بعد از تمام اون اتفاقا هنوزم برای من مهمی؟! فرقی نمیکنه بکشتت یا زندت بزاره چون واسه من مردی تموم شدی رفت دیگه هیچی برام فرقی نمیکنه فکر کردی تا آخر عمرم برات تب میکنم و اجازه میدم هر طور دلت میخواد باهام رفتار کنی؟سواستفاده ها تو کردی، حالا واسم قلدری هم میکنی؟! تمام تصميمات من از امروز
فقط و فقط به خاطر نفع خودمه و بس
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۷۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط