otagh baghli
otagh baghli
part 10
از فرودگاه خارج شدم و وارد پارکینگ شدم....
میخواستم این چند روز رو برم عمارت خودم ولی بعدش نظرم عوض شد
(چون کوک چون مافیا ی بزرگیه توی بیشتر کشور های دنیا عمارت های زیادی داره )
گفتم بعد این همه مدت که دارم برمیگردم و
قراره مامانم رو هم ببینم بزار برم خونه ی اون ...
خیلی وقته که هم دیگه رو ندیدیم بنابراین
چند روزی میرم پیشه اون ....
میتونیم کلی باهم دوتایی وقت بگذرونیم
(کوک از وجود ا/ت چیزی نمیدونه )
یه چند روزی کره میمونم و بعدش هم میرم ایتالیا ....
البته تنهایی نه...
مامانم رو هم با خودم میبرم ....
چون همه ی باند و تجهیزات و انبار اسلحه ها توی ایتالیا ست نمیتونم بیشتر از سه /چهار ماه
بمونم
این چند ماه هم که میخوام بمونم بخاطر مامانم هست ...
سوئیچ ماشین رو از توی جیبم در آوردم و در
ماشین رو باز کردم ...
آروم پشت فرمون نشستم و کمربندمو بستم ....
داشتم ماشین رو روشن میکردم که چشمم خورد به یه زن و یه مرد ....
دیدم یه مرد با یه چمدون و یه دسته گل توی دستش به طرف اون زن میرفت .....
زنه حواسش به مرده نبود و روش اون ور بود ....
مرد آروم دستش رو روی شونه زن گذاشت و به طرف خودش هدایتش کرد .....
زنه تا مرده رو دید لبخند گشادی زد و محکم خودشو انداخت توی بغلش ....
بعد از این که اینو دیدم تا ته قضیه رفتم ....
حتما دوست دختر دوست پسر بودن
یا شایدم زن و شوهر ...
به حماقتشون پوزخندی زدم ....
این آدما چجوری میتونن انقد احمق باشن ....
هه اونا به خیال خودشون عاشق شدن ....
نمیدونن چیزی با این اسم اصن وجود نداره .....
فقط یه احمقیت محضه.....
چیزیه که فقط توی قصه های شاه و پریون میشه
پیدا کرد ....
توی دنیای واقعی فقط یه هوسه .....
چیزی که آدما میخوان با استفاده ازش
از واقعیت فرار کنن ....
واقعا خیلی رقت انگیز و بدبختن....
بنظر من عشق فقط واسه آدمای ضعیفه ...
و از اونجایی که من ادمه ضعیفی نیستم
هیچ وقت بهش احتیاج پیدا نمیکنم ....
بعضی از آدما میگن بدون عشق زندگی ناقصه ....
ولی از نظر من اصلا اینطوری نیست ...
رو مو برگردوندم و ماشین رو روشن کردم ....
آروم از پارکینگ خارج شدم و مشغول رانندگی شدم .....
تقریبا وسط های راه بودم که حس کردم مسیر رو
دارم اشتباه میرم ....
بنابراین سریع گوشی رو برداشتم و وارد Gpsشدم و دنبال مسیر درست بودم ....
همینطور که داشتم توی گوشی دنبال مسیر
درست میگشتم سرم و بالا آوردم که یهو .......
شرط : ۷۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۵ بازنشر
part 10
از فرودگاه خارج شدم و وارد پارکینگ شدم....
میخواستم این چند روز رو برم عمارت خودم ولی بعدش نظرم عوض شد
(چون کوک چون مافیا ی بزرگیه توی بیشتر کشور های دنیا عمارت های زیادی داره )
گفتم بعد این همه مدت که دارم برمیگردم و
قراره مامانم رو هم ببینم بزار برم خونه ی اون ...
خیلی وقته که هم دیگه رو ندیدیم بنابراین
چند روزی میرم پیشه اون ....
میتونیم کلی باهم دوتایی وقت بگذرونیم
(کوک از وجود ا/ت چیزی نمیدونه )
یه چند روزی کره میمونم و بعدش هم میرم ایتالیا ....
البته تنهایی نه...
مامانم رو هم با خودم میبرم ....
چون همه ی باند و تجهیزات و انبار اسلحه ها توی ایتالیا ست نمیتونم بیشتر از سه /چهار ماه
بمونم
این چند ماه هم که میخوام بمونم بخاطر مامانم هست ...
سوئیچ ماشین رو از توی جیبم در آوردم و در
ماشین رو باز کردم ...
آروم پشت فرمون نشستم و کمربندمو بستم ....
داشتم ماشین رو روشن میکردم که چشمم خورد به یه زن و یه مرد ....
دیدم یه مرد با یه چمدون و یه دسته گل توی دستش به طرف اون زن میرفت .....
زنه حواسش به مرده نبود و روش اون ور بود ....
مرد آروم دستش رو روی شونه زن گذاشت و به طرف خودش هدایتش کرد .....
زنه تا مرده رو دید لبخند گشادی زد و محکم خودشو انداخت توی بغلش ....
بعد از این که اینو دیدم تا ته قضیه رفتم ....
حتما دوست دختر دوست پسر بودن
یا شایدم زن و شوهر ...
به حماقتشون پوزخندی زدم ....
این آدما چجوری میتونن انقد احمق باشن ....
هه اونا به خیال خودشون عاشق شدن ....
نمیدونن چیزی با این اسم اصن وجود نداره .....
فقط یه احمقیت محضه.....
چیزیه که فقط توی قصه های شاه و پریون میشه
پیدا کرد ....
توی دنیای واقعی فقط یه هوسه .....
چیزی که آدما میخوان با استفاده ازش
از واقعیت فرار کنن ....
واقعا خیلی رقت انگیز و بدبختن....
بنظر من عشق فقط واسه آدمای ضعیفه ...
و از اونجایی که من ادمه ضعیفی نیستم
هیچ وقت بهش احتیاج پیدا نمیکنم ....
بعضی از آدما میگن بدون عشق زندگی ناقصه ....
ولی از نظر من اصلا اینطوری نیست ...
رو مو برگردوندم و ماشین رو روشن کردم ....
آروم از پارکینگ خارج شدم و مشغول رانندگی شدم .....
تقریبا وسط های راه بودم که حس کردم مسیر رو
دارم اشتباه میرم ....
بنابراین سریع گوشی رو برداشتم و وارد Gpsشدم و دنبال مسیر درست بودم ....
همینطور که داشتم توی گوشی دنبال مسیر
درست میگشتم سرم و بالا آوردم که یهو .......
شرط : ۷۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۵ بازنشر
- ۴۹۴
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط