دیروز، ناپلئونه بی‌مقدمه پرسید: «اوژنی، تو هیچ‌وقت نگران

دیروز، ناپلئونه بی‌مقدمه پرسید: «اوژنی، تو هیچ‌وقت نگران آینده و سرنوشتت شده‌ای؟» وقتی تنها هستیم مرا تو صدا می‌کند. این روزها حتی نامزدها و زن وشوهرها هم هم‌دیگر را تو صدا نمی‌کنند. ــ نگران؟ نه.... (سرم را تکان دادم...) نگران نیستم. کسی نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است. چرا باید برای چیزی که نمی‌دانم نگران باشم؟ ــ خیلی عجیب است. بیش‌تر مردم معتقدند از سرنوشت‌شان خبر ندارند. نگاهش به دوردست‌ها خیره مانده بود: «ولی من می‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است.»
دیدگاه ها (۳)

مهمونی پارت ۶۰

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀نامجون ...

LESSON

پارت ۳۳ صبح روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ هم هم‌...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_35فصل شانزدهم |...

P : 27

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

چند پارتی تهیونگ

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط