{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز، ناپلئونه بی‌مقدمه پرسید: «اوژنی، تو هیچ‌وقت نگران

دیروز، ناپلئونه بی‌مقدمه پرسید: «اوژنی، تو هیچ‌وقت نگران آینده و سرنوشتت شده‌ای؟» وقتی تنها هستیم مرا تو صدا می‌کند. این روزها حتی نامزدها و زن وشوهرها هم هم‌دیگر را تو صدا نمی‌کنند. ــ نگران؟ نه.... (سرم را تکان دادم...) نگران نیستم. کسی نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است. چرا باید برای چیزی که نمی‌دانم نگران باشم؟ ــ خیلی عجیب است. بیش‌تر مردم معتقدند از سرنوشت‌شان خبر ندارند. نگاهش به دوردست‌ها خیره مانده بود: «ولی من می‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است.»
دیدگاه ها (۰)

"در چه زمان اندیشه بر آن رفت که چه گویند و چه شنیدند و چه خو...

آفـتـابــا چہ خــبـر؟ایــن همـہ راه آمدے ڪہ به ایـن خاک غریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط