{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part۲۷
نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق به داخل می‌تابید و روی صورت فلیکس افتاده بود. آروم‌تر از همیشه خوابیده بود؛ برخلاف همیشه که حتی تو خواب هم انگار گوش‌به‌زنگِ دنیای بی‌رحم بیرون بود، حالا چهره‌اش به آرامشی رسیده بود که قلبت رو گرم می‌کرد.

نگاهت رو از چهره‌ی غرق در خوابش گرفتی. ساعت هنوز ۷ صبح رو نشون می‌داد. با احتیاط، جوری که حتی تکون خوردن ملافه‌ها هم بیدارش نکنه، از بغلش بیرون رفتی.

با فکر اینکه امروز یه روز خاصه، لبخندی کنج رو لبات نشست. یادت افتاد که فلیکس عاشق کیک شکلاتی کلاسیک با اون بافت غلیظ و تلخشه. با قدم‌های بی‌صدا به سمت آشپزخونه رفتی. پیش‌بندت رو بستی و شروع کردی به آماده کردن مواد. فضای آشپزخونه کم‌کم با عطر کاکائو و وانیل پر شد. غرق در کار بودی، همزمان که داشتی خمیر رو هم می‌زدی، زیر لب آهنگی رو زمزمه می‌کردی.

حواست به حدی پرتِ اندازه‌گیری دقیق شکر بود که صدای قدم‌های آرومش رو پشت سرت نشنیدی. درست وقتی می‌خواستی قالب رو توی فر بذاری، ناگهان دو دست قدرتمند و گرم، از پشت دورت حلقه شد و تو رو محکم به سینه‌اش چسبوند.

از جا پریدی و قالب توی دستت لرزید، اما قبل از اینکه چیزی بگی، گرمای نفس‌های فلیکس رو کنار گردنت حس کردی.

فلیکس با صدای خش‌دار و خواب‌آلود صبحگاهی‌اش، در حالی که سرش رو تو گودی گردنت فرو برده بود، گفت: داشتی سعی می‌کردی دزدکی از پیشم فرار کنی، هوم؟!

خندیدی و سعی کردی یکم خودت رو آزاد کنی، اما اون حلقه‌ی دستشو دور کمرت محکم تر کرد.

ت.و: می‌خواستم یه سورپرایز باشه!! چرا بیدار شدی؟!

فلیکس آروم تو رو به سمت خودش چرخوند. چشم‌های خمارش که هنوز ردی از خواب توشون بود، با شیطنت به صورتت خیره شد. تخت بدون تو... زیادی سرد بود. بوی شکلات هم که از خواب پروندم.

قالب رو با عجله توی فر گذاشتی و درش رو بستی. هنوز دستت روی دستگیره‌ی فر بود که فلیکس بدون هیچ حرفی، دست‌هاش رو دور کمرت حلقه کرد و با یک حرکتِ نرم و ماهرانه، تو رو بلند کرد و روی کانترِ اپن نشوند.

حالا دقیقاً هم‌قدش بودی. دستش رو روی اپن، کنار پات گذاشت و راه فرارت رو بست.

فلیکس با لحنی که یه جورایی مالکانه اما بی‌نهایت مهربون بود، پرسید: خب... بگو ببینم، این همه تلاش برای کی بوده؟! برای یه مافیای بدجنس که لیاقتش رو نداره؟!

نگاهت رو به چشم‌هاش دوختی و یقه‌ی لباسش رو گرفتی.

ت.و: برای کسی که دیشب بهم یاد داد لازم نیست چیزی رو ثابت کنم... برای اون مردی که کنارش می‌خوابم و با خیال راحت بیدار می‌شم.

فلیکس لبخندی زد که قلبت رو از جا می‌کند. تو زیادی شیرینی، ا.ت. حتی بیشتر از این کیکی که داری می‌پزی.

و بعد، بدون اینکه فرصت بده جوابی بدی، لباش رو روی لبات گذاشت. بوسه‌اش این بار با بوسه‌های دیشب فرق داشت؛ یه بوسه‌ی صبحگاهی، شیرین و پر از آرامش که قول یه روز عالی رو می‌داد. دستش رو لای موهات برد و فشار ملایمی به پشت سرت وارد کرد تا تو رو بیشتر به خودش نزدیک کنه.

میان بوسه، وقتی برای گرفتن نفس فاصله گرفت، پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند و با شیطنت گفت: قانون اول یادت نرفته که؟! قرار بود هر وقت خواستی شروع کنی... ولی خب، فکر کنم امروز می‌تونم از حق خودم بگذرم و من شروع‌کننده باشم، نه؟!

تو هم در حالی که صورتت از خجالت و شیطنت داغ شده بود، سرت رو به سینه‌اش تکیه دادی و گفتی: فکر کنم امروز رو خودت داری می‌نویسی، آقای لی.

اون دوباره خندید و با بوسه‌ای کوتاه روی نوک بینیت، گفت: امروز فقط مال ماست. بدون هیچ قرارداد و قانون مافیایی... فقط من، تو، و یه کیک شکلاتی که داره توی فر می‌پزه.
دیدگاه ها (۳)

#دوست_پسر_شیطون_من Part:3بالاخره مدرسه تموم شد و ما به سمت خ...

#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های دوستان...

#مافیا_عزیز_من#Part۲۴فلیکس وقتی اون حرفو از زبون تو شنید، ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط