𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
آیلین در باغ نشسته بود و کتاب میخواند.
الین به سمتش رفت.
«صبح بخیر.»
آیلین سرش را بلند کرد.
«صبح بخیر. چای میخوری؟»
الین کنارش نشست.
«آره.»
آیلین برایش یک فنجان چای ریخت و به دستش داد.
الین چند لحظه به فنجان نگاه کرد.
بعد گفت:
«آیلین؟»
«هوم؟»
«جونگکوک... امروز صبح لبخند زد.»
آیلین برای لحظهای مکث کرد.
بعد با تعجب چشمهایش را گرد کرد.
«چی؟»
الین لبخند زد.
«لبخند زد. یه لبخند کوچیک، ولی... واقعی بود.»
آیلین فنجانش را روی میز گذاشت.
«الین، من بیستوشش ساله توی این خونه زندگی کردم.»
با ناباوری سرش را تکان داد.
«جونگکوک رو میشناسم. اون هیچوقت لبخند نمیزنه. واقعاً هیچوقت.»
الین چیزی نگفت.
آیلین با لبخند بزرگی به او نگاه کرد.
«تو واقعاً با بقیه فرق داری.»
«من کاری نکردم.»
آیلین دستش را گرفت.
«چرا، کردی.»
الین با تعجب نگاهش کرد.
آیلین ادامه داد:
«تو براش تبدیل شدی به چیزی که هیچکس قبل از تو نتونسته بود باشه.»
الین کمی سرخ شد.
«آیلین...»
«جدی میگم.»
آیلین آهسته گفت:
«من از بچگی کنارش بودم. همیشه یه دیوار بین خودش و بقیه داشت.»
شانهای بالا انداخت.
«ولی تو... از اون دیوار رد شدی.»
الین به فنجانش نگاه کرد.
چای دیگر گرم نبود.
«من... واقعاً نمیدونم چیکار کردم.»
آیلین لبخند زد.
«لازم نیست بدونی.»
کمی دستش را فشرد.
«فقط ادامه بده.»
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
آیلین در باغ نشسته بود و کتاب میخواند.
الین به سمتش رفت.
«صبح بخیر.»
آیلین سرش را بلند کرد.
«صبح بخیر. چای میخوری؟»
الین کنارش نشست.
«آره.»
آیلین برایش یک فنجان چای ریخت و به دستش داد.
الین چند لحظه به فنجان نگاه کرد.
بعد گفت:
«آیلین؟»
«هوم؟»
«جونگکوک... امروز صبح لبخند زد.»
آیلین برای لحظهای مکث کرد.
بعد با تعجب چشمهایش را گرد کرد.
«چی؟»
الین لبخند زد.
«لبخند زد. یه لبخند کوچیک، ولی... واقعی بود.»
آیلین فنجانش را روی میز گذاشت.
«الین، من بیستوشش ساله توی این خونه زندگی کردم.»
با ناباوری سرش را تکان داد.
«جونگکوک رو میشناسم. اون هیچوقت لبخند نمیزنه. واقعاً هیچوقت.»
الین چیزی نگفت.
آیلین با لبخند بزرگی به او نگاه کرد.
«تو واقعاً با بقیه فرق داری.»
«من کاری نکردم.»
آیلین دستش را گرفت.
«چرا، کردی.»
الین با تعجب نگاهش کرد.
آیلین ادامه داد:
«تو براش تبدیل شدی به چیزی که هیچکس قبل از تو نتونسته بود باشه.»
الین کمی سرخ شد.
«آیلین...»
«جدی میگم.»
آیلین آهسته گفت:
«من از بچگی کنارش بودم. همیشه یه دیوار بین خودش و بقیه داشت.»
شانهای بالا انداخت.
«ولی تو... از اون دیوار رد شدی.»
الین به فنجانش نگاه کرد.
چای دیگر گرم نبود.
«من... واقعاً نمیدونم چیکار کردم.»
آیلین لبخند زد.
«لازم نیست بدونی.»
کمی دستش را فشرد.
«فقط ادامه بده.»
- ۵۲۵
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط