{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هربار مادرش تماس می‌گرفت

هربار مادرش تماس می‌گرفت
کاملا مودبانه رفتار می‌کرد..
اگر درازکش بود می‌نشست
اگر نشسته بود می‌ایستاد
می‌گفت: درسته که مادرم نیست
و نمیبینه ولی خدا که هست..

#شهیدحمیدسیاهکالی‌مرادی..
#مدافع_سبزحرم
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐الین آن شب تا صبح نتوانست بخوا...

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

👑 پارت دوم | اولین رقصلیانا هنوز از اتفاق چند دقیقه‌ی قبل بی...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱ اگر کسی از بیرون به رابطه‌ی لیا و نام...

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط