{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
 کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
 دید یک دو ریالی است !

 بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.

گفت: چی را برای چی آتش زدم!


واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.

 ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.

 و خودمان هم خبر نداریم!
دیدگاه ها (۱۰)

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ:...

برای افزایش محبت میان زن و مرد و فرزندان :آموزگار سر کلاس گف...

بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ...

ﺟﻮﺍﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﺘﯿﻦ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻣؤﺩﺑﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ ...

پیشنهاد حسن رحیم‌پور ازغدی: باید برای ترور ترامپ جایزه گذاشت...

سناریو - رومان

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط