سلطنت راز آلود
/سلطنت راز آلود//
پارت 82
جلوی در های اقامت گاه ایستاد نفس عمیقی کشید تا بتواند به تصمیم که گرفته بازم هم فکر کنه گفتن موضوع رفتن پدرش به الویز کاری سخته بود چون آن دوشیزه حتا از آوردن اسم پدرش هم نفرت داشت
وارد اقامت گاه شد و در کمال تعجب کاملا تاریخ بود و فقد با نور شمع های کوچک و بزرگ روشن بود
چند قدمی به جلوی رفت و درحالی که پایین پله ایستاد بود نگاهش برروی معشوقش که بالا پله های ایستاد بود قفل شد
زیبایی تحسین برانگیز او چند برابر شده بود و او را از همیشه خواستنی تر کرد بود با لبخند زیبایی که بر لب داشت و نگاهی آغواگرانه که هر مردی را از خود بی خود میکرد مقابل عشق زندگيش ایستاد
جیمین مات مبهوت نگاه معشوقش شده و او از آن نگاه و سکوت جیمین کمی نگران شد دستش را گرفت و درحالی که در چشمان خاکستری اش نگاه میکرد گفت
الویز : چیزی شده ؟
جیمین موهای معشوقش را که روی شونه اش ریخته بود به پشت حدایت نمود و بینیش رو از روی شونش تا گردنش کشید و بوسه کوتاهی بر روی گردنش گذاشت و درحالی که توی گودی گردنش نفس میکشید زمزمه وار گفت ....
جیمین : نه فقد...لیلیم زیادی...خواستنی شده
او که از آن لمس ها و بوسه های گاه و بی گاه به نفس نفس اوفتاد بود اما نمیخواست به آن زودی تسلیم ش بشود به این خاطر قدمی ازش فاصله گرفت و لبخند شیطنت آمیز زد و دستش را گرفت
الویز : بهتری بریم شام بخوریم
بعد به سمته میزی که وسط سالن اقامت گاه قرار داشت و انواع و اقسام غذا روش گذاشت بود قدم برداشت اما جیمین اجازه اینکار را بهش نداد و دستش را متقابلا محکم گرفت و به سمته خودش کشید
و دست دیگرش را دوره کمر حلقه کرد لب هایش را به گوش معشوقش نزدیک کرد و درحالی که نفس های داغش به گوش و گردن میخورد زمزمه وار گفت
جیمین : بهتر نیست قبل....از شام به یه مورد...دیگه رسیدگی کنیم
الویز دست پشت سر او برد و مشتی از مو هایش را توی دستش گرفت
و زمزمه وار گفت
الویز : میدونستی خیلی...منحرفی
جیمین بوسه کنار گوشش زد و سرش رو از گردن او بیرون آورد
و با نیشخند بر لب داشت از فاصله نزدیک به چشمان معشوقش خیره شد
جیمین : این تقسیر خودته..نباید انقدر زیبا...و خواستنی باشی
این بار الویز بود که محو نگاه عشقش شده دیگر به این پی برده بود که آن چشمها قدرت هیبنوتیزم را دارد که این گونه او را غرق خودش میکرد جیمین رازی از رام کردن آن دوشیزه سرکش پوزخندی زد و لب هایش را به لب های معشوقش نزدیک کرد
که آن لحظه خوب و احساسی که از نزدیک زیاد هم داشتن با صدای در
در هم شکست شد و باعث شد الویز قدمی به عقب برداره و ازش جدا بشود و دستش را گرفت و دنبال خودش به سمت میز میکشید
الویز : بیا بریم...
پارت 82
جلوی در های اقامت گاه ایستاد نفس عمیقی کشید تا بتواند به تصمیم که گرفته بازم هم فکر کنه گفتن موضوع رفتن پدرش به الویز کاری سخته بود چون آن دوشیزه حتا از آوردن اسم پدرش هم نفرت داشت
وارد اقامت گاه شد و در کمال تعجب کاملا تاریخ بود و فقد با نور شمع های کوچک و بزرگ روشن بود
چند قدمی به جلوی رفت و درحالی که پایین پله ایستاد بود نگاهش برروی معشوقش که بالا پله های ایستاد بود قفل شد
زیبایی تحسین برانگیز او چند برابر شده بود و او را از همیشه خواستنی تر کرد بود با لبخند زیبایی که بر لب داشت و نگاهی آغواگرانه که هر مردی را از خود بی خود میکرد مقابل عشق زندگيش ایستاد
جیمین مات مبهوت نگاه معشوقش شده و او از آن نگاه و سکوت جیمین کمی نگران شد دستش را گرفت و درحالی که در چشمان خاکستری اش نگاه میکرد گفت
الویز : چیزی شده ؟
جیمین موهای معشوقش را که روی شونه اش ریخته بود به پشت حدایت نمود و بینیش رو از روی شونش تا گردنش کشید و بوسه کوتاهی بر روی گردنش گذاشت و درحالی که توی گودی گردنش نفس میکشید زمزمه وار گفت ....
جیمین : نه فقد...لیلیم زیادی...خواستنی شده
او که از آن لمس ها و بوسه های گاه و بی گاه به نفس نفس اوفتاد بود اما نمیخواست به آن زودی تسلیم ش بشود به این خاطر قدمی ازش فاصله گرفت و لبخند شیطنت آمیز زد و دستش را گرفت
الویز : بهتری بریم شام بخوریم
بعد به سمته میزی که وسط سالن اقامت گاه قرار داشت و انواع و اقسام غذا روش گذاشت بود قدم برداشت اما جیمین اجازه اینکار را بهش نداد و دستش را متقابلا محکم گرفت و به سمته خودش کشید
و دست دیگرش را دوره کمر حلقه کرد لب هایش را به گوش معشوقش نزدیک کرد و درحالی که نفس های داغش به گوش و گردن میخورد زمزمه وار گفت
جیمین : بهتر نیست قبل....از شام به یه مورد...دیگه رسیدگی کنیم
الویز دست پشت سر او برد و مشتی از مو هایش را توی دستش گرفت
و زمزمه وار گفت
الویز : میدونستی خیلی...منحرفی
جیمین بوسه کنار گوشش زد و سرش رو از گردن او بیرون آورد
و با نیشخند بر لب داشت از فاصله نزدیک به چشمان معشوقش خیره شد
جیمین : این تقسیر خودته..نباید انقدر زیبا...و خواستنی باشی
این بار الویز بود که محو نگاه عشقش شده دیگر به این پی برده بود که آن چشمها قدرت هیبنوتیزم را دارد که این گونه او را غرق خودش میکرد جیمین رازی از رام کردن آن دوشیزه سرکش پوزخندی زد و لب هایش را به لب های معشوقش نزدیک کرد
که آن لحظه خوب و احساسی که از نزدیک زیاد هم داشتن با صدای در
در هم شکست شد و باعث شد الویز قدمی به عقب برداره و ازش جدا بشود و دستش را گرفت و دنبال خودش به سمت میز میکشید
الویز : بیا بریم...
- ۱۳.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط