{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی؟ وه! که چه مشتاق و پریشان بودم !

آمدی؟ وه! که چه مشتاق و پریشان بودم !
تا برفتی ز بَرَم صورتِ بی جان بودم

نه فراموشی ام از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم …

بی تو، در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خار مُغیلان بودم

زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت، کشته ی هجران بودم …

به توّلای تو در آتشِ محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت:
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم …

سعدی
دیدگاه ها (۱)

آمدی، وه که چه مشتاق و پریشان بودمتا برفتی ز برم ، صورت بی ج...

به تولای تو در آتش محنت چو خلیلگوییا در چمن لاله و ریحان بود...

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودمتا برفتی ز برم صورت بی‌جان ...

سلام امام زمانم... زنده می کرد مرا دم به دم امید وصالورنه دو...

﷽🌹 #سلام_امام_زمانم 🌹﷽

سلام به تو ای شیرین ترین دلدادگی‌ام ...نیامده ام گله کنم ،نه...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب ، آواره و بی حس حال در سرم سودای عشقی بی زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط