{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد»
عسل بانو ممنونم از لطف همیشگیت
دیدگاه ها (۷)

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک ...

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک ...

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۲دنیل و آنالی اومدن سمتمون و...

Porsche

۱آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی می‌دیدم .نور اندک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط