{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دود می خیزد ز خلوتگاه من....!!

دود می خیزد ز خلوتگاه من....!!
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ..؟؟
با درون سوخته دارم سخن....؛
کی به پایان می رسد افسانه ام...؟؟

دست از دامان" شب "برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر...!!
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر...؛

بر تن دیوارها طرح شکست...!!
کس دگر رنگی در این سامان ندید...؛
چشم میدوزد خیال روز و" شب "
از درون دل به تصویر امید...

تا بدین منزل نهادم پای را...!!
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من...؟
دود می خیزد هنوز از خلوتم...؛
با درون سوخته دارم سخن...!!

#سهراب_سپهـــری
دیدگاه ها (۲)

سیه چشمی به کار عشق استادمرا درس محبت یاد می دادمرا از یاد ب...

در خلوت محزون منای دوستآرام و قرارِدل دیوانه ی من باش ... #م...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط