{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

ادامه پارت ۱۹ : گرمای صبحگاهی

کاکاشی با لحنی ضعیف اعتراض کرد: «من بالش نیستم.» هرچند این کلمات در صمیمیت آرام بینشان احمقانه به نظر می‌رسید.
اوبیتو با لحنی آرام و طعنه‌آمیز زمزمه کرد: «تو یه بالشت داغی.»
کاکاشی به آرامی ناله کرد و با یک دستش صورتش را مالید، انگار که می‌خواست سرخی‌ای را که از گردنش بالا می‌رفت، پاک کند. «صبح‌ها خیلی آزاردهنده‌ای.»
اوبیتو دوباره با لحنی شیطنت‌آمیز گفت: «وقتی اخمو هستی، خیلی جذابی.» و طوری دهانش را به گردن کاکاشی مالید که انگار طبیعی‌ترین کار دنیاست.
نفسش گرم و ناهموار به پوست کاکاشی می‌خورد و شوک‌های کوچک و لذت‌بخشی از گرما را از ستون فقراتش به پایین می‌فرستاد.
«و بوی خوبی میدی.»
کاکاشی خفه شد، و با هجوم ناگهانی چیزی عمیق‌تر - چیزی شبیه خواستن - غافلگیر شد.
«چ... چی؟»
اوبیتو با صدایی کلفت و کمی ناامید تکرار کرد: «گفتم بوی خوبی میدی. مثل بوی صابون، و... باد، و فلز سرد.»
لب‌های کاکاشی با ناباوری تکان خوردند. «تو داری هذیون میگی.»
اوبیتو که حالا با خجالت لبخند می‌زد، گفت: «آره، اما تو سرخ شدی.»
«تو مسخره‌ای.»
«و هنوز منو بغل کردی.»
«تو منو ول نمیکنی.»
«...لمس کن.»
آنها همانطور در هم تنیده ماندند، سکوت سنگین بینشان پر از ناگفته‌هایی بود - کلماتی بسیار شکننده، بسیار پیچیده که هنوز نمی‌توان با صدای بلند بیانشان کرد.
کاکاشی سرش را کج کرد و نگاهش پایین افتاد و به چشمان نیمه‌باز اوبیتو خیره شد.
نگاهی که اوبیتو به او انداخت، چیزی نرم، آسیب‌پذیر و ویرانگر بود. دیگر فقط هوس یا اذیت کردن نبود. چیزی آرام‌تر و عمیق‌تر بود.
دیده شدن خواسته شدن.
«خوب خوابیدی؟» صدای اوبیتو، که به زحمت از زمزمه‌ای بلندتر بود، سکوت را شکست.
کاکاشی مکثی کرد، این سوال او را غافلگیر کرد. او به دنبال جواب درست گشت و حقیقت را انتخاب کرد.
«بهتر از مدتی پیش.»
دست اوبیتو بالا لغزید و به آرامی پهلوی کاکاشی را لمس کرد و مانند نذری آنجا ماند.
«خوبه،» او زمزمه کرد.
و سپس، با نفسی مردد:
«دوست داشتم با تو از خواب بیدار شم.»
سینه‌ی کاکاشی تنگ شد و ناگهان اتاق کوچک‌تر - گرم‌تر - به نظر می‌رسید و همه چیز در تابش ملایم نور صبحگاهی که از میان پرده‌ها به داخل می‌تابید، در مرکز توجه قرار می‌گرفت.
چشمانش سوسو زد و سپس دوباره برگشت، مردد، نفسش بند آمده بود.
«... اوبیتو؟»
«هوم؟»
«خفه شو.»
کلمات طعنه‌آمیز بودند، اما چیزی گرانبها در خود داشتند - نوعی صداقت شکننده.
اوبیتو پوزخندی زد، همان لبخند آهسته و تنبلی که قلب کاکاشی را به تپش انداخت.
«من هم دوست دارم.»
کاکاشی قطعاً خفه نشد.
دیدگاه ها (۲)

من اصلا عاشق این دوتا هستم 😊😂کاکاشی و اوبیتو ☺😍

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )پارت ۲۰ : مال مندرخشش کس...

سناریو اوبیکاکا

ویسگون واقعا ریده از دیروز تاحالا دارم سعی می‌کنم پارت بزارم...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۸ : زمزمه‌های آزا...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت ۱۷ « خدای من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط