#تسلیم _نشو _یومی_ چانگ! #اثر _جیسو _کیم
#تسلیم _نشو _یومی_ چانگ! #اثر _جیسو _کیم
من یه دختر آروم و مظلوم هستم که یک پسری با نام یومی چانگ عاشق من هست.
من اون پسر رو پارسال دیدمش داخل کتابخانه.
خوب بریم سر اول روز :
یک روز من رفته بودم کتابخانه که کتاب نقاب نفرین شده رو بخونم و با یک پسره جذابی برخوردم پسر به من گفت : سلام!شما در این هوا بارونی تاریک چه میکنید؟
گفتم : اومدم کتاب نقاب نفرین شده بوده رو بخونم
پسر گفت : اتفاقا کتاب دست من است بیا باهم بشینیم بخونیم
من چیزی نگفتم و یک دفعه پسر دست منو گرفت و منو با خودش برد سمت مبل و نشستیم و پسر کتاب رو داد به من و گفت : تو بخون دوست دارم صدای قشنگتو بشنوم
من هم داشتم میخوندم که یک دفعه پسر خیلی داشت نزدیک من میشد
گفتم : آقا شما چرا دارید میایید سمت من؟
پسر هیچی نگفت و یک دفعه ساعت ۷ صبح بیدار شدم و فهمیدم که یک خواب بود و میخواستم برم آب بخورم تا رفتم تو آشپزخانه یک پسری سفیدی بود که تو خوابم پسره هم سفید بود و فکر کردم بابامه بعد پسر گفت : تو جیسو هستی؟!
و تا گفت تو جیسو هستی صداش مصل صدای پسره ایی که تو خوابم بود و دقیقا صداش مصل او بود
و گفتم : شما اسم منو از کجا میدونید؟
گفت : پدرت به من گفته ، و من تورو خیلی دوست دارم و قراره خونتون بمانم
و لیوان که پر از آب بود از دستم ول شد و دویدم به اتاقم
پسر هم اومد در رو زد و دید که در بازه و من یادم رفته بود در رو قفل کنم و سریع رفتم تو کمد قائم شدم که یک دفعه....
من یه دختر آروم و مظلوم هستم که یک پسری با نام یومی چانگ عاشق من هست.
من اون پسر رو پارسال دیدمش داخل کتابخانه.
خوب بریم سر اول روز :
یک روز من رفته بودم کتابخانه که کتاب نقاب نفرین شده رو بخونم و با یک پسره جذابی برخوردم پسر به من گفت : سلام!شما در این هوا بارونی تاریک چه میکنید؟
گفتم : اومدم کتاب نقاب نفرین شده بوده رو بخونم
پسر گفت : اتفاقا کتاب دست من است بیا باهم بشینیم بخونیم
من چیزی نگفتم و یک دفعه پسر دست منو گرفت و منو با خودش برد سمت مبل و نشستیم و پسر کتاب رو داد به من و گفت : تو بخون دوست دارم صدای قشنگتو بشنوم
من هم داشتم میخوندم که یک دفعه پسر خیلی داشت نزدیک من میشد
گفتم : آقا شما چرا دارید میایید سمت من؟
پسر هیچی نگفت و یک دفعه ساعت ۷ صبح بیدار شدم و فهمیدم که یک خواب بود و میخواستم برم آب بخورم تا رفتم تو آشپزخانه یک پسری سفیدی بود که تو خوابم پسره هم سفید بود و فکر کردم بابامه بعد پسر گفت : تو جیسو هستی؟!
و تا گفت تو جیسو هستی صداش مصل صدای پسره ایی که تو خوابم بود و دقیقا صداش مصل او بود
و گفتم : شما اسم منو از کجا میدونید؟
گفت : پدرت به من گفته ، و من تورو خیلی دوست دارم و قراره خونتون بمانم
و لیوان که پر از آب بود از دستم ول شد و دویدم به اتاقم
پسر هم اومد در رو زد و دید که در بازه و من یادم رفته بود در رو قفل کنم و سریع رفتم تو کمد قائم شدم که یک دفعه....
- ۲۳۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط