خواستی با من بسازی ٬ گرچه با دستان خالی
خواستی با من بسازی ٬ گرچه با دستان خالی
قصر رویاهایمان را شهربانوی خیالی
دست های کوچک تو ، با خیالاتی خوش آمیخت
تا بهاری را ببافی ، در دل یک خشکسالی
من کنارت می نشستم ، با نواهای محلی
می زدم دف تا برقصد شانه هایت پشت قالی
"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم"
شانه هایت تکیه گاه " این همه آشفته حالی"
ما برای زندگیمان ، نقشه هایی می کشیدیم
روی قالی نقش می بست آرزوهای محالی
قصر رویاهایمان را شهربانوی خیالی
دست های کوچک تو ، با خیالاتی خوش آمیخت
تا بهاری را ببافی ، در دل یک خشکسالی
من کنارت می نشستم ، با نواهای محلی
می زدم دف تا برقصد شانه هایت پشت قالی
"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم"
شانه هایت تکیه گاه " این همه آشفته حالی"
ما برای زندگیمان ، نقشه هایی می کشیدیم
روی قالی نقش می بست آرزوهای محالی
- ۱.۲k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط