{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستی با من بسازی ٬ گرچه با دستان خالی

خواستی با من بسازی ٬ گرچه با دستان خالی
قصر رویاهایمان را شهربانوی خیالی

دست های کوچک تو ، با خیالاتی خوش آمیخت
تا بهاری را ببافی ، در دل یک خشکسالی

من کنارت می نشستم ، با نواهای محلی
می زدم دف تا برقصد شانه هایت پشت قالی

"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم"
شانه هایت تکیه گاه " این همه آشفته حالی"

ما برای زندگیمان ، نقشه هایی می کشیدیم
روی قالی نقش می بست آرزوهای محالی
دیدگاه ها (۲)

" قــــــــــلبم " خصـــوصی ترینجـــای دنیـــاے دلتنگـــــی ...

ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻢ ...ﻫﻖ ﻫﻖ ﮐﺮﺩﻡ ...ﯾﻪ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩﻧﯽ...

عاشقش بودم ولی هرگز مرا یاری نکرددر نبرد با رقیب از من هوادا...

هر چه می کوشم که از عشقت بپرهیزد دلمباز تا غافل شوم سوی تو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط