My Vampire P15
P15
ویو راوی – جیا
ساعت از دوازده گذشته بود.
نور گوشی کمکم چشمهامو میسوزوند، ولینمیتونستم بخوابم.مدام صدای یونگی تو سرم میپیچید:«نمیفهمی من چقدر… دوستت دارم»
چرا این حرفش تو مغزم گیر کرده؟چرا قلبم هر بار که بهش فکر میکنم اینجوری میلرزه…
پتو رو کشیدم رو صورتم.خفه شو جیا…خفه شو.
اون فقط یه دوست خیلی نزدیکه.
همین.همینــــــــــــ… نه؟
نفس عمیق کشیدم.درست همون موقع—یه نسیم سرد خورد به گردنم.
یخ زدم.در اتاق…قفل بود.پنجره بسته بود.هیچکس نبود.
اما… هوا عوض شد.انگار یکی تازه وارد شده بود.
قلبم تند زد.نشستم.چشمهام داشت عادت میکرد به تاریکی که_صدای خیلی آروم. پشت سرم.نفس گرم.
خیلی نزدیک:«باز که خوابت نمیبره؟»
ســـرم یخ کرد.چرخیدم—یونگی.
ایستاده بود وسط اتاق.انگار از تاریکی جدا شده بود.
جیا: «چ—چطور… اومدی تو؟»
لبخندش آروم بود.خیلی آروم.ولی چشمهاش… زیادی روشن. زیادی بیدار. زیادی نزدیک.
یونگی: «تو واقعاً فکر میکنی یه قفلمعمولیمیتونه جلو منو بگیره؟»
خشک شدم.هیچی نگفتم.اون نزدیک شد.خیلی نزدیک.
جوری که گرمای نفسش خورد به گردنم.یونگی آهسته گفت:«گفتم اگه بترسی… میام.»
صداش… مثل لالایی بود.مثل یه چیز خطرناک که میخواست توش گم بشم.
جیا: «من نترسیدم… فقط—»
یونگی:«دروغگو.»
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شدپیراهنشو گرفت یقهشو کشید بالا و انداختش روی میز.
حرارت صورتم پرید.بدنش…سفید.هیکلی.تقریباً بینقص.
{تقریبا؟؟؟جند…}
ولی چیزی که قلبمو از جا کند—یه تتوی کوچک، بالای قلبش بود.خیلی کوچک.خیلی تمیز.
اسم من.«جـــیـــا»
پاهام لرزید.جیا: «ا… این چیه؟»
یونگی نگاهشو از چشمهام برنداشت.هیچ میلی به پنهان کردنش نداشت.انگار میخواست ببینم.
یونگی:«چیزی که همیشه باید نزدیک قلبم باشه.»
چشمام گرد شد.مغزم نمیفهمید.نمیتونست بفهمه.
جیا: «یونگی… تو… چرا اسم من…»
یونگی آروم، خیلی آروم،اومد کنار تخت.خم شدجلوی من.نفسش خورد به لبهام.
صداش به یک زمزمه تبدیل شد:
«چون تو… از خیلی وقت پیش مال من بودی.»
قلبمقلبمقلبمداشت از قفسه سینهم میزد بیرون.
من؟مال اون؟؟کی؟ چطور؟ چرا؟
این حس لعنتی چی بود که داشتتوگلوممیپیچید؟
یونگی پتو رو به آرامی از روی دستهام کنار زد.
نه به شکلی بد.به شکلی… عجیب آرام.عجیبمهربان.عجیب مالکانه.
بعد کنارم دراز کشید.با بالاتنهٔ برهنه.پوست خنکش خورد به بازوم.موهای نرمی که روی پیشونیم افتاد.
جیا: «یونگی… این کار درست نیست. یکی میبینه»
یونگی زیر گوشم گفت:«هیچکس اینجا به جز من نمیاد. نگران نباش.»
دستش آروم پشت کمرم قرار گرفت.نه جنسی.نه بیادبانه.
یه جور…«نترس. با منی.»
و بدتر از همه—بدترینبخشش…منازبودنشنمیترسیدم.
برای اولین بار…حس کردم قلبمداره میره سمتش.
یونگی چشمهاشو بست و سرمای تنش روی پوستم نشست:
«بخواب جیا.تا وقتی کنارم میخوابی…هیچ چیزی نمیتونه بهت نزدیک بشه.»
و من—با اینکه باید هُلش میدادمش،باید بلند میشدم،باید اعتراض میکردم…
آروم چشمهام بسته شد.و آخرین چیزی که دیدم
اسمم بودروی قلبش.
ویو راوی – جیا
ساعت از دوازده گذشته بود.
نور گوشی کمکم چشمهامو میسوزوند، ولینمیتونستم بخوابم.مدام صدای یونگی تو سرم میپیچید:«نمیفهمی من چقدر… دوستت دارم»
چرا این حرفش تو مغزم گیر کرده؟چرا قلبم هر بار که بهش فکر میکنم اینجوری میلرزه…
پتو رو کشیدم رو صورتم.خفه شو جیا…خفه شو.
اون فقط یه دوست خیلی نزدیکه.
همین.همینــــــــــــ… نه؟
نفس عمیق کشیدم.درست همون موقع—یه نسیم سرد خورد به گردنم.
یخ زدم.در اتاق…قفل بود.پنجره بسته بود.هیچکس نبود.
اما… هوا عوض شد.انگار یکی تازه وارد شده بود.
قلبم تند زد.نشستم.چشمهام داشت عادت میکرد به تاریکی که_صدای خیلی آروم. پشت سرم.نفس گرم.
خیلی نزدیک:«باز که خوابت نمیبره؟»
ســـرم یخ کرد.چرخیدم—یونگی.
ایستاده بود وسط اتاق.انگار از تاریکی جدا شده بود.
جیا: «چ—چطور… اومدی تو؟»
لبخندش آروم بود.خیلی آروم.ولی چشمهاش… زیادی روشن. زیادی بیدار. زیادی نزدیک.
یونگی: «تو واقعاً فکر میکنی یه قفلمعمولیمیتونه جلو منو بگیره؟»
خشک شدم.هیچی نگفتم.اون نزدیک شد.خیلی نزدیک.
جوری که گرمای نفسش خورد به گردنم.یونگی آهسته گفت:«گفتم اگه بترسی… میام.»
صداش… مثل لالایی بود.مثل یه چیز خطرناک که میخواست توش گم بشم.
جیا: «من نترسیدم… فقط—»
یونگی:«دروغگو.»
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شدپیراهنشو گرفت یقهشو کشید بالا و انداختش روی میز.
حرارت صورتم پرید.بدنش…سفید.هیکلی.تقریباً بینقص.
{تقریبا؟؟؟جند…}
ولی چیزی که قلبمو از جا کند—یه تتوی کوچک، بالای قلبش بود.خیلی کوچک.خیلی تمیز.
اسم من.«جـــیـــا»
پاهام لرزید.جیا: «ا… این چیه؟»
یونگی نگاهشو از چشمهام برنداشت.هیچ میلی به پنهان کردنش نداشت.انگار میخواست ببینم.
یونگی:«چیزی که همیشه باید نزدیک قلبم باشه.»
چشمام گرد شد.مغزم نمیفهمید.نمیتونست بفهمه.
جیا: «یونگی… تو… چرا اسم من…»
یونگی آروم، خیلی آروم،اومد کنار تخت.خم شدجلوی من.نفسش خورد به لبهام.
صداش به یک زمزمه تبدیل شد:
«چون تو… از خیلی وقت پیش مال من بودی.»
قلبمقلبمقلبمداشت از قفسه سینهم میزد بیرون.
من؟مال اون؟؟کی؟ چطور؟ چرا؟
این حس لعنتی چی بود که داشتتوگلوممیپیچید؟
یونگی پتو رو به آرامی از روی دستهام کنار زد.
نه به شکلی بد.به شکلی… عجیب آرام.عجیبمهربان.عجیب مالکانه.
بعد کنارم دراز کشید.با بالاتنهٔ برهنه.پوست خنکش خورد به بازوم.موهای نرمی که روی پیشونیم افتاد.
جیا: «یونگی… این کار درست نیست. یکی میبینه»
یونگی زیر گوشم گفت:«هیچکس اینجا به جز من نمیاد. نگران نباش.»
دستش آروم پشت کمرم قرار گرفت.نه جنسی.نه بیادبانه.
یه جور…«نترس. با منی.»
و بدتر از همه—بدترینبخشش…منازبودنشنمیترسیدم.
برای اولین بار…حس کردم قلبمداره میره سمتش.
یونگی چشمهاشو بست و سرمای تنش روی پوستم نشست:
«بخواب جیا.تا وقتی کنارم میخوابی…هیچ چیزی نمیتونه بهت نزدیک بشه.»
و من—با اینکه باید هُلش میدادمش،باید بلند میشدم،باید اعتراض میکردم…
آروم چشمهام بسته شد.و آخرین چیزی که دیدم
اسمم بودروی قلبش.
- ۱.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط