{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدمبه او

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم!به او گفتم:

چون به دیار یار میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان امد

و گفت:

دوستش بدار ولی منتظرش نمان....
دیدگاه ها (۱)

گاهی وقتها مجبوری احمق باشی! روی کاغذ مینویسم "دستهای تو" ...

خدایا! خط و نشان دوزخت را برایم نکش جهنم تر از نبودنش جای...

مافیای عاشق. پارت ۱۴.

داستان پریساوسهراب نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط