{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۱۰۳

دیگه نگفت و منم لباس عوض کردم. نگاهم رو به در اتاقش دوختم.
روز اول گفت نمیخوام تو تختم بخوابي..به خاطر این
بود که نمیخواست عطر تن زني تخت باشه یا... یا قضیه دیگه ایه؟
دیشب پس بهش نداره توي سلنا هم روي اون تخت خوابیده بود..
فك نكنم قضیه عطر باشه.. این مردک همه کاراش پیچیده و درهم و
شونه بالا انداختم و رفتم سری به مامان زدم و ناهار رو هم بیرون خوردم و گشتی تو بازار زدم و لباسها ووسایل رو نگاهي کردم. دلم یه کم وا شد..
چند وقتي بود درست و حسابي بازار نيومده بودم و با خیال اسوده و بدون نگراني قدم نزده بودم.. جیمین ترینر هرچي رو که ازم گرفته باشه حداقل بهم امنیت و سکون و استراحت داده بود و همین خودش
خيلي بود.. حوالي غروب برگشتم خونه. وارد لابي شدم که کنار اسانسور دیدمش. اوه.. سرش رو بلند کرد و نگام کرد.
دیگه راه فراري وجود نداشت.. تنم باز داغ شد و نفسم تند.
چته دختره احمق؟ اروم بگیر.. اروم رفتم کنارش..
خیره نگام کرد و گفت
جیمین : بچه بودي سلام ميكردي..
........

رفت جلوي در و کلید انداخت وقدمی داخل گذاشت. پشتش رفتم تو..
متعجب بین راه موند و ابروهاشو بالا انداخت و شوکه زل زد به خونه که از تمیزی میدرخشید و گفت
جیمین : اشتباه اومدیم؟ با لبخند باریکی از کنارش رد شدم.
لبخند تحسین برانگیزی رو لبش نشست و گفت
جیمین : به به..چه كردي.. چقدر تمیز شده..
در حالیکه میرفتم سمت اتاقم گفتم
الا : کثیفیش داشت اذیتم میکرد. با لحن شوخي گفت
جیمین : باشه..باشه..خيلي واضح بود و فهمیدم واسه من تميز نكردي..
نتونستم لبخندم رو جمع کنم و رفتم تو اتاقم.
حس بدي داشتم.. یه ترس خاص.. نمیتونستم شب رو خونه بمونم چون احتمالاً.. احتمالاً باز ازم میخواست که امشبم باهاش باشم و آمادگیشو نداشتم.. فکري به ذهنم زد.. بالاخره تيري بود در تاريکي..
بدون عوض کردن لباسام گنگ و مضطرب رفتم بیرون. در حالیکه داشت شکلات تخته اي ميخورد نگاهي بهم انداخت و گنگ بالا گرفتش و گفت
جیمین :میخوري؟
الا: نه..ممنون.
و لرزون گفتم
الا : میشه من امشب... برم بیمارستان و تا صبح پیش مامانم بمونم؟ چشماشو باریک کرد که سریع گفتم
الا : قبلاً به خاطر کار و خستگي هيچ وقت نمیتونستم و الان. که..بیمارستانش خصوصیه راحت میشه شب پیشش موند ...
اروم گفتم
الا: میشه؟
دیدگاه ها (۱)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

رمان دخت من

پشت لبخند جیمین پارت ششمچند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند روز از دیدار جیمین و لیا گذشته بود....

پارت 15 اسلاید اخر لباس هانا برای رستوران

#in_your_eyes part_86ویو کایلاغروب شده بود...از صبح فقط توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط