بیا ای دوست لبخندی بزن بر جام تنهايي
بیا ای دوست لبخندی بزن بر جام تنهايي
بیا بشکن به سنگی شیشه ایام تنهايي
بیا ساحل نشین ! من غرق در دریای غمهایم
غریقم در سکوت سرد و نا آرام تنهايي
بیا بتهای غم را از خلیل عشق من بشکن
بیا بشکن بدینسان هیبت اصنام تنهايي
که از داغ محبت آتش در دل فروزان شد
نمی دانی چه زجری می کشم هنگام تنهايي
درخت شعر من خشک است و در باغم نمی آیی
بیا شاید بیفتد رعشه بر اندام تنهايي
خزانم را بهاران کن بیا در بزم ما بنشین
که باشم بار دیگر شاهد اتمام تنهایی
بیا بشکن به سنگی شیشه ایام تنهايي
بیا ساحل نشین ! من غرق در دریای غمهایم
غریقم در سکوت سرد و نا آرام تنهايي
بیا بتهای غم را از خلیل عشق من بشکن
بیا بشکن بدینسان هیبت اصنام تنهايي
که از داغ محبت آتش در دل فروزان شد
نمی دانی چه زجری می کشم هنگام تنهايي
درخت شعر من خشک است و در باغم نمی آیی
بیا شاید بیفتد رعشه بر اندام تنهايي
خزانم را بهاران کن بیا در بزم ما بنشین
که باشم بار دیگر شاهد اتمام تنهایی
- ۶۶۹
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط