{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 9.

"ویو پارک دوین"

بم همچنان جلوی در حیاط نشسته بود..

و با قیافه ای که انگار هفت ساله غذا نخورده نگام میکرد..

در حالی که صبح بهش غذا داده بودم..

+«نمایش بازی نکن.»

بم میو کشداری کرد..

جونگ کوک کنار اپن ایستاده بود..

و صحنه رو نگاه میکرد..

_«فکر کنم داره قضاوتتون میکنه.»

+«گربه من حق قضاوت نداره.»

_«قیافش میگه داره.»

+«طرفدارش نشو.»

_«نمیشم.»

_«ولی حق با اونه.»

اخم کردم..

ظرف غذاشو برداشتم..

و رفتم سمت حیاط..

بم تا ظرف رو دید..

مثل موشک بلند شد..

+«بفرما جناب.»

+«انگار نه انگار صبح غذا خوردی.»

بم بی توجه به حرفام مشغول غذا خوردن شد..

چند ثانیه نگاش کردم..

بعد برگشتم داخل..

در رو بستم..

و دوباره وارد پذیرایی شدم..

جونگ کوک اینبار روی مبل نشسته بود..

پرونده ها و سند ها روی میز پخش شده بودن..

وقتی منو دید به مبل روبه روش اشاره کرد..

_«بشینین.»

+«امریه؟»

_«نه.»

+«شبیه امری بود.»

_«عادت کاریه.»

+«خیلی رو مخه.»

_«میدونم.»

+«حداقل خودشناسی داری.»

جونگ کوک فقط سرش رو تکون داد..

و یکی از برگه ها رو برداشت..

منم روبه روش نشستم..

پاهامو جمع کردم روی مبل..

و به کاغذها خیره شدم..

همه این دردسرها بخاطر همین چندتا برگه بود..

_«خب.»

+«خب.»

_«از اول شروع کنیم.»

+«باشه.»

_«شما خونه رو از کی خریدین؟»

+«یی جینا.»

جونگ کوک مکث کرد..

_«یی جینا؟»

+«اره.»

_«مطمئنین؟»

+«مطمئنم.»

_«قرارداد رو دارین؟»

+«دارم.»

پوشه ام رو باز کردم..

و قرارداد خرید رو بیرون آوردم..

جونگ کوک برگه رو گرفت..

و شروع کرد خوندن..

چند ثانیه بعد ابروش بالا رفت..

_«واقعا اسمش یی جیناست.»

+«مگه چی فکر کردی؟»

_«هیچی.»

+«حالا تو؟»

_«من خونه رو از یی جنی خریدم.»

چند لحظه طول کشید تا مغزم پردازش کنه..

+«چی؟»

_«یی جنی.»

+«یی جنی؟»

_«بله.»

+«خواهر اون یکی؟»

_«فکر کنم.»

سریع صاف نشستم..

+«وایسا وایسا.»

+«یعنی من از جینا خریدم.»

_«و من از جنی.»

+«و جینا و جنی خواهرن.»

_«درسته.»

+«و هردوشون یه خونه رو فروختن؟»

_«ظاهرا.»

+«این که دیگه کلاهبرداری خانوادگیه.»

برای اولین بار گوشه لب جونگ کوک تکون خورد..

_«احتمالش هست.»

+«احتمالش؟»

_«خب هنوز مطمئن نیستیم.»

+«من مطمئنم.»

جونگ کوک دوباره به مدارک نگاه کرد..

بعد آروم گفت:

_«یه چیزی این وسط جور در نمیاد.»

+«همه چیز جور در نمیاد.»

_«نه.»

_«منظورم اینه که سندها رسمی هستن.»

+«خب؟»

_«مهر دارن.»

_«ثبت شدن.»

_«شماره دارن.»

_«اگر کلاهبرداری باشه خیلی حرفه ای انجام شده.»

چند ثانیه ساکت شدم..

راست میگفت..

اون خواهرها خیلی عادی رفتار کرده بودن..

اصلا شبیه کلاهبردارها نبودن..

+«شاید خودشونم نمیدونستن.»

جونگ کوک سرشو بلند کرد..

_«چطور؟»

+«نمیدونم.»

_«شاید ارث بوده.»

_«شاید مدارک مشکل داشته.»

_«شاید یکی گولشون زده.»

جونگ کوک چند لحظه فکر کرد..

بعد گفت:

_«باید باهاشون صحبت کنیم.»

+«هردوشون؟»

_«بله.»

+«الان؟»

_«نه.»

_«ولی هرچه زودتر.»

هوفی کشیدم..

بعد سرمو به پشتی مبل تکیه دادم..

+«واقعا حوصله این دردسر رو ندارم.»

_«منم ندارم.»

+«من تازه میخواستم زندگی جدیدمو شروع کنم.»

_«منم.»

+«پول همه پس اندازمو دادم.»

_«منم.»

+«سه سال کار کردم برای این خونه.»

جونگ کوک چند ثانیه ساکت شد..

بعد آروم گفت:

_«من بیشتر.»

نگاهم سمتش رفت..

اولین بار بود که یه جور دیگه حرف میزد..

بدون کل کل..

بدون طعنه..

فقط خسته..

+«چند سال؟»

چند ثانیه به سندها نگاه کرد..

بعد گفت:

_«خیلی سال.»

+«جواب سوالم نبود.»

_«میدونم.»

+«پس؟»

جونگ کوک نفس آرومی کشید..

و برای اولین بار نگاهش از کاغذها جدا شد..

_«این خونه...»

_«خونه بچگی منه.»

پلک زدم..

+«چی؟»

_«تا یازده سالگی اینجا زندگی میکردم.»

سکوت کردم..

نگاهم ناخودآگاه دور پذیرایی چرخید..

به دیوارها..

پنجره ها..

راه پله ها..

بعد دوباره به جونگ کوک..

_«برای همین برگشتی؟»

جونگ کوک چند ثانیه چیزی نگفت..

بعد خیلی آروم سر تکون داد..

_«یکی از دلایلش.»

دیگه چیزی نپرسیدم..

نمیدونستم چرا..

ولی حس کردم بعضی سوال ها رو نباید همین الان پرسید..

و برای اولین بار از صبح..

نه داشتیم دعوا میکردیم..

نه کل کل..

فقط دو نفر بودیم..

که روی دو مبل روبه روی هم نشسته بودن..

و سعی میکردن بفهمن چطور هر دو صاحب یه خونه شده بودن...
دیدگاه ها (۱۴)

همخونه اجباری... پارت 8."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تمو...

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

Help me

𝑬𝒙 𝒅𝒆𝒂𝒓𝑷𝟏𝟎𝑱𝒆𝒐𝒏 𝒌𝒂𝒚𝒍𝒊@lady_jeonstarجیسو: راستی، از هم نپرسیدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط