The Royal Veil p پارت شبی که زنده ماند

The Royal Veil p29 — پارت: شبی که زنده ماند

شب آرام به نظر می‌رسید، اما آرامش قصر دیگر شبیه قبل نبود. مشعل‌ها همان‌جا می‌سوختند، راهروها همان سنگ‌های سرد را داشتند، اما چیزی در هوا تغییر کرده بود؛ انگار خود قصر فهمیده بود که این‌بار، ولیعهدش را تا لبه‌ی مرگ از دست داده است.

اتاق تهیونگ تاریک نگه داشته شده بود. نه از روی تشریفات، بلکه به دستور پزشک. فقط یک چراغ کوچک کنار تخت روشن بود که نورش روی صورت رنگ‌پریده‌ی او می‌افتاد. نفس‌هایش منظم شده بود، اما هنوز ضعیف؛ هر بالا و پایین رفتن سینه‌اش یادآوری می‌کرد که چقدر نزدیک بود این صدا قطع شود.

جونگکوک کنار تخت ایستاده بود.
نه نشسته، نه آرام.
انگار اگر فاصله بگیرد، اتفاق بدی می‌افتد.

مادر تهیونگ آخرین کسی بود که اتاق را ترک کرد. قبل از رفتن، مکث کرد، برگشت و نگاهی طولانی به جونگکوک انداخت؛ نگاهی که هنوز پر از ترس بود، اما دیگر خشم نداشت.

♡ امشب…
آهسته گفت.
♡ این‌جا بمون.
اگه حالش بد شد، اول تو متوجه می‌شی.

جونگکوک سرش را خم کرد. × چشم، اعلی‌حضرت.

در که بسته شد، سکوت افتاد.
نه سکوتِ خالی—سکوتی پر از حرف‌های گفته‌نشده.

جونگکوک بالاخره نشست. دستش را آرام روی لبه‌ی تخت گذاشت، آن‌قدر نزدیک که گرمای بدن تهیونگ را حس کند، اما آن‌قدر محتاط که دردش نگیرد.

× می‌دونی…
آرام گفت، بیشتر با خودش تا او،
× هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره این‌جوری ببینمت.

تهیونگ پلک زد. صدایش هنوز ضعیف بود، اما واضح. – منم…
لبخند کمرنگی زد.
– فکر نمی‌کردم دوباره قصر رو ببینم.

جونگکوک نفسش را با زحمت بیرون داد. × مجبور شدم برگردم.
× اگه یه راه دیگه بود—

– می‌دونم.
تهیونگ حرفش را قطع کرد، نه با عجله، با فهم.
– اگه برنمی‌گشتی…
نگاهش کمی تار شد.
– الان این‌جا نبودم.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
نه نگاه عاشقانه‌ی پرهیجان—نگاه دو نفر که از چیزی جان سالم به در برده‌اند و هنوز باور نکرده‌اند.

جونگکوک آرام پرسید: × درد داری؟

– دارم.
تهیونگ صادقانه گفت.
– ولی…
مکث کرد.
– زنده‌ام.
و این مهم‌تره.

جونگکوک خندید، خنده‌ای کوتاه و شکسته. × تو همیشه همین‌طوری می‌گی.
× انگار «زنده بودن» خودش یه تصمیمه.

– برای من هست.
تهیونگ آهسته گفت.
– مخصوصاً الان.

دستش کمی حرکت کرد. جونگکوک فوراً جلو آمد، دستش را گرفت. انگشت‌ها آرام دور هم قفل شدند؛ نه محکم، نه لرزان—واقعی.

– فکر می‌کنی…
تهیونگ با تردید گفت،
– همه‌چی برگرده به قبل؟

جونگکوک سرش را تکان داد. × نه.
× و راستش…
نگاهش را بالا آورد.
× فکر نمی‌کنم تو هم بخوای.

تهیونگ چشم‌هایش را بست. – قبل از این…
– همیشه فکر می‌کردم باید بین قصر و خودم یکی رو انتخاب کنم.
– امشب فهمیدم…
نفس عمیق کشید.
– بعضی انتخاب‌ها، آدم رو از نو می‌سازن.

جونگکوک دستش را محکم‌تر گرفت. × من کنارت می‌مونم.
× هر چی بشه.
× حتی اگه همه‌ی این دیوارها دوباره علیه‌مون بلند شن.

تهیونگ لبخند زد؛ این‌بار واقعی‌تر. – پس این‌بار…
– فرار نمی‌کنیم.

جونگکوک سرش را پایین آورد، پیشانی‌اش را آرام به دست تهیونگ تکیه داد. × نه.
× این‌بار می‌ایستیم.

بیرون، شب آرام می‌گذشت.
نه خبری از فریاد بود، نه از تعقیب.
فقط دو نفر، در اتاقی نیمه‌تاریک، که زنده مانده بودند—و می‌دانستند صبح، آخرین آزمون در راه است.


---
✨️پایان پارت ۲۹
منتظر باش!
خوشحالم که بلاخره پارت جدید رو تونستم بزارم و ممنون از حمایت هاتون 🧡
دیدگاه ها (۱)

سلام دوستان حالتان چون است؟این چند میدونم بدون فیلتر سخت گذش...

💥💥اینم بهترین خبری که تو این چند روز شنیدم نزاشتمش تا از صحت...

The Royal Veilp27 ---پارت: بازگشت به قصرهمه‌چیز خیلی آرام شر...

black flower(p,318)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط