{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توجه:بچه ها میخام داستان زندگیمو بگم هر کی دوست داشت بخون

توجه:بچه ها میخام داستان زندگیمو بگم هر کی دوست داشت بخونه...بی احترامی نکنید...
س سالم بود مامانم ولم کرد...چون هرزگیش مهمتر بود...ی سال عین ی کالا تو فامیل ردو بدل شدم..چهارسالگیم نامادریم اومد تو زندگیم...ی زن خوب ی زن نمونه...شش سالم شد بچش ب دنیا اومد...مادر خودم بهم کم سر میزد...محبت نامادریم کمتر شد...بابام کمتر منو دید...ی دختر ۱۵ساله بودم...بعد سه سال مادرم منو دید...برام‌گوشی خرید...خوب یادمه بحرانی ترین سنم بود....من رفتم تل...زمانی بود ک مادرم تردم کرد و کسیو نداشم..امیدم ب زندگی شد چن تا پسر کره ای ک بخاطر علاقم بهشون هر روز دعوا کنمو سر کوفت بخورم...بعد ی مدت منی ک حتی نمیدونسم مجازی چیه معتادش شدم...وارد کی رول شدم...کل زندگیمو ریختم رو دایره...خوب یادمه چقد باهام خوب بودن...اما اونا دنبال ی ادم افسرده نبودن...منو با کاپ اشنا کردن من کاپ گرفم...عاشقش شدم...خیانت کرد...من احمق بخاطر مجازی باختم...همون دوستا...همون رفیقا رازمو فاش کردن...منو کردن جنده...منی ک حتی از عزیزم بهشون پایین تر نگفتم...اینجوری ی سال گذشت...هر روز با گریه و فشایی‌ک میخوردم سر کردم...میگفتن بی جنبه...بی ابرو...اسکل...تنها فرقم صداقتم بود...شش ماه پیش پدرم فمید خطمو گرف...منی ک از رنگ خون میترسیدم دستمو داغون کردم...خیلی سخت گذشت و من تونسم یکم منطقی تر شم زندگیم خیلی سخت بوده...فقط ایمانم ب همین پسرایی ک ب عقیدتون زشتن بود تا ک الان زندم...ازتون میخام اگ قراره برام رفیقی باشین ک ولم کنین همین الان برین...
دیدگاه ها (۱۴)

کیم سو هیون و سوزی

shinhe

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط