{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 33

part 33

&دوست دارم زودتر بزرگ بشم

هر کس بعد این حرف واکنش متفاوتی داشت.

جین و جیهوپ از بامزه بودنش خندشون گرفت.

جونگکوک باد دوران کاراموزی و کودکی که فرصت نکرده بود زندگیش کنه افتاد.

جیمین به خاطر این آرزو صادقانه و کودکانه آلینا احساساتی شد و آروم نوازشش کرد.

تهیونگ که هنوز علاقه آلینا به نقاشی رو یادش مونده بود پرسید:

تهیونگ«اوو پس دوست داری وقتی بزرگ شدی نقاشی بکنی؟»

& آره دلم میخواد کلی نقاشی بزرگ بکشم

تهیونگ«پس با هم میکشیم»

یونگی یکم عمیق واکنش داد و گفت:

یونگی«دوست نداری این سن رو؟»

&چرا خوشم میاد ولی بنظرم بزرگ شدن هیجان انگیزه

اما نامجون که منطقی تر بود و در عین حال سعی میکرد مهربون هم رفتار کنه و حواسش به دهن کودکانه آلینا باشه، موهای بافت شدش رو گرفت تو دستش و آروم نُکش رو نوازش کرد.

نامجون« این اصلا چیز بدی نیست که تو دوست داری بزرگ بشی حتما میخوای بدونی آدم بزرگا چیکار میکنن یا حتی وقتی تو بزرگ شدی قراره چطور آدمی بشی، شایدم میخوای بدونی چهرت قراره چقدر تغییر کنه! مگه نه؟»

آلینا با تکون دادن سرش حرف نامجون رو تایید کرد.

آلینا«دقیفا واسه همین دوست دارم بزرگ بشم»

نامجون از جدیتش خندش گرفت ولی ادامه داد.

نامجون«اما خوب یه چیزی بگم؟»

& بفرمایید

نامجون«درسته که بزرگ شدن هیجان داره ولی بچگی هم خیلی قشنگه، مثلا الان تو میتونی بازی کنی بدوئی یا حتی خیلی راحت هرجا میری دوست پیدا کنی»

&بزرگ بشم نمیتونم؟

جین«میتونی اما الان خیلی بهتر میتونی»

جونگکوک«پس سعی کن ازش لذت ببری»

&مثلا چطوری؟

جیمین« آمم.....خوب مثلا میتونی از بغل کردن داداشات شروع کنی»

آلینا با شنیدن این تعجب کرد و سرشو برگردوند سمت جیمین.

&چی؟

یونگی«چیزه شوخی کرد»

جیمین«نه هیونگ شوخی نکردم»

&من......چیزه

تهیونگ«هی....جیمین اذیتش نکن»

جیمین« خوب چیه مگه......کوچولو نمیخوای امتحان کنی؟»

&خوب من یه بار اومدم بغل شما

جیمین«اون که قبول نیست اون موقع خیلی کوتاه بود»

&کوتاه نبودا

جیمین« ولی خوب چند ساعتم نبود»

&چند ساعت؟؟؟

جیهوپ«بیخیال جیمین بیچاره بچه چند ساعت تو بغلت چیکار کنه؟»

جیمین«خوب باشه چند ساعتم نه اما طولانی»

&خوب....باشه انجام میدیم اما الان نه

نامجون«منظورش الان نبود کوچولو»

جیمین«البته اینم بگم وقتی بزرگ شدی هم میتونی بیای بغلمون ها»

&هر چند سالم که بشه؟

جونگکوک«حتی صد سال»

&نه دیگه اون زیاده

جیهوپ«ولی اون موقع هم فکر کنم برای ما کوچولو می‌مونی»

&هی....داداش اذیتم نکن

جیهوپ«باشه باشه»

یونگی«کوچولو؟»

&بله؟

یونگی«دستت خوبه؟»

& آره دیگه مثل قبل درد نمیکنه

نامجون«مثل قبل درد نمیکنه یعنی هنوزم درد داره؟»

&خوب یکم آره.....ولی اشکالی نداره

با این کلمه اخم های یونگی رفت توهم

یونگی«منظورت چیه که اشکالی نداره؟»

&میتونم تحمل کنم برام سخت نیست

تهیونگ«ولی بازم درد داری»

&میشه تحمل کرد

جونگکوک« شاید زیاد طول بکشه اون موقع هم میتونی؟»

&نه زیادم طول نمیکشه می‌دونم

پسرا تعجب کردن از این حرف و لحن خونسردش.

جین« یه دقیقه....تو از کجا میدونی آلینا؟»

& آخه یه بارم دستم زخمی شده بود مثل همین

نامجون«کی؟»

& دوسال پیش دست چپش رو بریده بودم و خیلی عمیق بود چندتا هم بخیه خورد

جیهوپ که از همه نزدیک تر بود بهش فورا دست چپش رو گرفت تو دستش و انگتش رو کشید روی کف دستش و رد محو بخیه ها و دید.

جیهوپ« آلینا....داداشی بهمون میگی چیشد؟»

&اخه مهم نبود

جیمین« ولی اگه میخوای میشه بگی؟ البته ما نمیخواییم مجبورت کنیما»

ادامه‌ دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

part 32شب//جین« کوچولو وقت موقع شامه گنشته؟»& عجیبه اما نه ا...

part 31چند دقیقه ای بعد این حرف سکوت بود، کسی نمی دونست باید...

part 23جیمین«خندت خیلی قشنگه بیشتر بخند»آلینا با این حرف از ...

part 24یونگی یکم بیشتر بهش نزدیک شد و دستش رو گذاشت نزدیک دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط