دیگر نه از دیروز گله دارم، نه به آینده امید...
دیگر نه از دیروز گله دارم، نه به آینده امید...
نه شوق رفتن دارم نه حوصله ماندن...
نه پای رفتن به دنبال آرزوهایم را دارم، نه توان جنگیدن برای مشکلاتم...
دلم هیچ چیز نمیخواهد...
درین نقطه از زندگی من تسلیم محضم...
نه دنیا با زیباییهایش محصورم میکند نه با زشتیهایش عذابم میدهد...
یاد گرفته ام نه از رفتن کسی برنجم، نه به آمدنش امید ببندم...
تنها یک چیز را باور دارم... تنهاییم را...
و...اینکه...خدایی که رهایم نمیکند...
من فقط بودن خویش را باور دارم...
باور دارم سهم من از زندگی همین چهاردیواری کوچکیست که خود بنا کرده ام...
دنیایی که آوازش سکوت است و هم صحبتش حرفهای دل...
نه شوق رفتن دارم نه حوصله ماندن...
نه پای رفتن به دنبال آرزوهایم را دارم، نه توان جنگیدن برای مشکلاتم...
دلم هیچ چیز نمیخواهد...
درین نقطه از زندگی من تسلیم محضم...
نه دنیا با زیباییهایش محصورم میکند نه با زشتیهایش عذابم میدهد...
یاد گرفته ام نه از رفتن کسی برنجم، نه به آمدنش امید ببندم...
تنها یک چیز را باور دارم... تنهاییم را...
و...اینکه...خدایی که رهایم نمیکند...
من فقط بودن خویش را باور دارم...
باور دارم سهم من از زندگی همین چهاردیواری کوچکیست که خود بنا کرده ام...
دنیایی که آوازش سکوت است و هم صحبتش حرفهای دل...
- ۹۰۹
- ۱۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط