نام کتاب بهشت گمشده ی میترا نویسنده آسایش ژانر عاشقان
نام کتاب : بهشت گمشده ی میترا نویسنده: آسایش ژانر :عاشقانه، اجتماعی
خلاصه :داستان زندگی دختری به اسم میتراست، دختر یکی یکدانه خانواده و فامیل… با لجبازی های کودکانه اش مسیر زندگیش دچار فراز و نشیب میشه… با ورود شاهرخ به جمع خانواده ، میترا از سرگذشت عمه فروغ باخبر میشه… امیرعلی داستان در همسایگی میترا زندگی می کنه با دنیایی کمی متفاوت از دنیای میترا
سخنان نویسنده هوای تازه جلو خودم را نگاه کردم درجمعیت تو را دیدم میان گندم ها تو را دیدم .زیر درختی تو را دیدم در انتهای همه ی سفرهایم در عمق همه ی عذاب هایم در خم همه ی خنده ها سر بر کرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو را دیدم در خانه ام تو را دیدم در آغوش خود تو را دیدم در رویاهای خود تو را دیدم .دیگر ترکت نخواهم کرد شعر از اوژن گرند “یل مشهور به “پل الوار
به زحمت خودم را به اتاقم رساندم . صدای شاهرخ که با مامان صحبت می کرد خیلی ضعیف به گوشم می رسید . خودم را روی تخت انداختم . با بی حالی و ضعف بدنی که داشتم تقریباً بیهوش شدم . نمی دانم چه مدت درخواب بودم که با نوازش دستی پلکهایم تکان خورد . صدای آرامش درحالی که قلب و روحم را نوازش می داد مرا از عالم رویا بیرون . کشید . نگاه خمارم در نگاه مّواج غم آلودش گره خورد با لبخند تلخی گفت بالاخره ب یدار شدی ؟ جوابش را ندادم . خمیازه کشان با دستهای مشت کرده ام چشم هایم را مالیدم تا خواب کاملاً از سرم بپرد . کمی خودم را بالا کشیدم و تکیه ام را به لبه تخت دادم . زیر چشمی نگاهش کردم . مدام آه می کشید . آه های پی در پی اش کلافه ام کرده بود. بی طاقت لب به اعتراض گشودم
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b1%d9%86%d9%88/
خلاصه :داستان زندگی دختری به اسم میتراست، دختر یکی یکدانه خانواده و فامیل… با لجبازی های کودکانه اش مسیر زندگیش دچار فراز و نشیب میشه… با ورود شاهرخ به جمع خانواده ، میترا از سرگذشت عمه فروغ باخبر میشه… امیرعلی داستان در همسایگی میترا زندگی می کنه با دنیایی کمی متفاوت از دنیای میترا
سخنان نویسنده هوای تازه جلو خودم را نگاه کردم درجمعیت تو را دیدم میان گندم ها تو را دیدم .زیر درختی تو را دیدم در انتهای همه ی سفرهایم در عمق همه ی عذاب هایم در خم همه ی خنده ها سر بر کرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو را دیدم در خانه ام تو را دیدم در آغوش خود تو را دیدم در رویاهای خود تو را دیدم .دیگر ترکت نخواهم کرد شعر از اوژن گرند “یل مشهور به “پل الوار
به زحمت خودم را به اتاقم رساندم . صدای شاهرخ که با مامان صحبت می کرد خیلی ضعیف به گوشم می رسید . خودم را روی تخت انداختم . با بی حالی و ضعف بدنی که داشتم تقریباً بیهوش شدم . نمی دانم چه مدت درخواب بودم که با نوازش دستی پلکهایم تکان خورد . صدای آرامش درحالی که قلب و روحم را نوازش می داد مرا از عالم رویا بیرون . کشید . نگاه خمارم در نگاه مّواج غم آلودش گره خورد با لبخند تلخی گفت بالاخره ب یدار شدی ؟ جوابش را ندادم . خمیازه کشان با دستهای مشت کرده ام چشم هایم را مالیدم تا خواب کاملاً از سرم بپرد . کمی خودم را بالا کشیدم و تکیه ام را به لبه تخت دادم . زیر چشمی نگاهش کردم . مدام آه می کشید . آه های پی در پی اش کلافه ام کرده بود. بی طاقت لب به اعتراض گشودم
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b1%d9%86%d9%88/
- ۴.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط