Yuna and school number 7 (part ¹⁴ )
Yuna and school number 7 (part ¹⁴ )
با خنده ای گفتم :
_.«بله ؟؟ چی گفتی ؟؟»
گفت :
_.«مگه چیز عجیبی گفتم ؟؟ گفتم عشقممممم بازم میگم .»
گفتم :
_.«اوووووو ، باش بگو من که مشکلی ندارم 🙃😂.»
اون رفت و من منتظرش موندم . برگشت با پرستار ....... پرستار خیلی تعجب کرده بود که من بهوش اومده بودم . پرستار گفت :
_.« چه عجیب که بهوش اومدی . خیلی انگاری بد بیهوش شده بودی .»
من یکم ناراحت شده بودم که تهیونگ گفت :
_.« پرستار بهتره درموردش حرف نزنیم اون قضیه دیگه تموم شده دوست ندارم درموردش حرفی زده بشه.»
پرستار گفت:
_.« اهان باشه حتما ، ببخشید اگه ناراحتتون کردم . »
کارش رو انجام داد و رفت...... تهیونگ بهم گفت :
_.«خب الان که بهتر شدی میتونی مرخص بشی ..... بعدش با هم دیگه میریم به یه تعطیلات کوتاه که ازین فضاها دور بشی و بتونی فراموششون کنی، خوبه ؟ »
گفتم :
_.«اهوم ، باش ، مرسی که به فکرمی . واقعا خیلی برام ارزشمندی و تنها کسی هستی که به فکرمی .»
گفت :
_.«خواهش میکنم قشنگم ، برا اینه که خیلی دوست دارم دیگه .»
گفتم :
_.« وای من خیلیییییییییی بیشترررررر دوست دارم .»
گفت :
_.«عهههههه ، ولی فک میکنم من بیشتر دوست دارم .»
گفتم :
_.« خب باش ، من دیگه تسلیم شدم ، تو بردی عزیزم .»
گفت:
_.« عه واقعا ، باش ، مرسیییی فدات شم .»
گفتم :
_.« خدا نکنه عزیزم ، خب دیگه حرف زدن بسه ، برو کارامو بکن میخوام از این بیمارستان دیگه برم بیرون.»
گفت :
_.« اره باش الان میرم .»
رفت و چند دقیقه بعدش برگشت ، با ذوق زیادی اومد پیشم و گفت :
_.« یوناااااا ، تموم شد دیگه میتونیم بریم .»
گفتم :
_.« واییی مرسی خیلی زحمت کشیدی.»
گفت :
_.« نه بابا این چه حرفیه وظیفمه دیگه .»
گفتم :
_.« خب دیگه من دیگه واقعا میخوام برم.»
گفت :
_.« اره باش الان وسایلت رو جمع میکنم تا بریم .»
گفتم :
_.«اهوم ، مرسی.»
وسایلم رو تهیونگ جمع کرد و دستمو گرفت و باهم دیگه رفتیم ....... گفت :
_.« برا یه ساعت دیگه بلیط گرفتم ، میام دنبالت چه بریم تعطیلات.»
گفتم:
_.« وای نه تهیونگ خیلی زوده .»
با خنده ای بهم گفت:
_.«کاری که نداری دیگه میام دنبالت .»
گفتم:
_.« ای خدااااااا ، باش من دیگه میرم.»
گفت :
_.«مراقب خودت باش گوگولی.»
گفتم :
_.« مرسی ، تو هم همینطور.»
گفت :
_.« حتما ، مرسی ، بای بای.»
گفتم :
_.« خدافظ .»
یه ساعت بعد شد و ............
ادامه دارد........💜
گوگولیا ممنون که شرطای اون پارت رو رسوندید ....... این یکی پارت رو هم به ۳۰ لایک و ۱۵ بازنشر برسونید .... ممنون گوگولیا 💞💞🫶🏻🫶🏻🫶🏻😞💜♥️♥️♥️🎀🎀🎀
حمایت یادتون نره ♥️💜💜
Army Forever 😎🤗
BTS Forever 😭 ♾️
لایک ، فالو ، کامنت یادت نره عشقولییییی 😘😳
#کیدراما #بی_تی_اس #ارمی #عشق #تهیونگ #کیم_تهیونگ #جین #یونگی #شوگا #جونگکوک #نامجون #جیمین #جیهوپ #ادیت #BTS #BTS_ARMY #BTS_forever #فستا #Borahae #فیک
با خنده ای گفتم :
_.«بله ؟؟ چی گفتی ؟؟»
گفت :
_.«مگه چیز عجیبی گفتم ؟؟ گفتم عشقممممم بازم میگم .»
گفتم :
_.«اوووووو ، باش بگو من که مشکلی ندارم 🙃😂.»
اون رفت و من منتظرش موندم . برگشت با پرستار ....... پرستار خیلی تعجب کرده بود که من بهوش اومده بودم . پرستار گفت :
_.« چه عجیب که بهوش اومدی . خیلی انگاری بد بیهوش شده بودی .»
من یکم ناراحت شده بودم که تهیونگ گفت :
_.« پرستار بهتره درموردش حرف نزنیم اون قضیه دیگه تموم شده دوست ندارم درموردش حرفی زده بشه.»
پرستار گفت:
_.« اهان باشه حتما ، ببخشید اگه ناراحتتون کردم . »
کارش رو انجام داد و رفت...... تهیونگ بهم گفت :
_.«خب الان که بهتر شدی میتونی مرخص بشی ..... بعدش با هم دیگه میریم به یه تعطیلات کوتاه که ازین فضاها دور بشی و بتونی فراموششون کنی، خوبه ؟ »
گفتم :
_.«اهوم ، باش ، مرسی که به فکرمی . واقعا خیلی برام ارزشمندی و تنها کسی هستی که به فکرمی .»
گفت :
_.«خواهش میکنم قشنگم ، برا اینه که خیلی دوست دارم دیگه .»
گفتم :
_.« وای من خیلیییییییییی بیشترررررر دوست دارم .»
گفت :
_.«عهههههه ، ولی فک میکنم من بیشتر دوست دارم .»
گفتم :
_.« خب باش ، من دیگه تسلیم شدم ، تو بردی عزیزم .»
گفت:
_.« عه واقعا ، باش ، مرسیییی فدات شم .»
گفتم :
_.« خدا نکنه عزیزم ، خب دیگه حرف زدن بسه ، برو کارامو بکن میخوام از این بیمارستان دیگه برم بیرون.»
گفت :
_.« اره باش الان میرم .»
رفت و چند دقیقه بعدش برگشت ، با ذوق زیادی اومد پیشم و گفت :
_.« یوناااااا ، تموم شد دیگه میتونیم بریم .»
گفتم :
_.« واییی مرسی خیلی زحمت کشیدی.»
گفت :
_.« نه بابا این چه حرفیه وظیفمه دیگه .»
گفتم :
_.« خب دیگه من دیگه واقعا میخوام برم.»
گفت :
_.« اره باش الان وسایلت رو جمع میکنم تا بریم .»
گفتم :
_.«اهوم ، مرسی.»
وسایلم رو تهیونگ جمع کرد و دستمو گرفت و باهم دیگه رفتیم ....... گفت :
_.« برا یه ساعت دیگه بلیط گرفتم ، میام دنبالت چه بریم تعطیلات.»
گفتم:
_.« وای نه تهیونگ خیلی زوده .»
با خنده ای بهم گفت:
_.«کاری که نداری دیگه میام دنبالت .»
گفتم:
_.« ای خدااااااا ، باش من دیگه میرم.»
گفت :
_.«مراقب خودت باش گوگولی.»
گفتم :
_.« مرسی ، تو هم همینطور.»
گفت :
_.« حتما ، مرسی ، بای بای.»
گفتم :
_.« خدافظ .»
یه ساعت بعد شد و ............
ادامه دارد........💜
گوگولیا ممنون که شرطای اون پارت رو رسوندید ....... این یکی پارت رو هم به ۳۰ لایک و ۱۵ بازنشر برسونید .... ممنون گوگولیا 💞💞🫶🏻🫶🏻🫶🏻😞💜♥️♥️♥️🎀🎀🎀
حمایت یادتون نره ♥️💜💜
Army Forever 😎🤗
BTS Forever 😭 ♾️
لایک ، فالو ، کامنت یادت نره عشقولییییی 😘😳
#کیدراما #بی_تی_اس #ارمی #عشق #تهیونگ #کیم_تهیونگ #جین #یونگی #شوگا #جونگکوک #نامجون #جیمین #جیهوپ #ادیت #BTS #BTS_ARMY #BTS_forever #فستا #Borahae #فیک
- ۱.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط