{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 68
✦.................................


_ چیزی لازم داشتی به خدمتکارها بگو... داروهاتم سر ساعت بخور.

بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند به سمت در اتاق رفت، دستش روی دستگیره نشست...

همان لحظه نگاه نیکی روی دیوار روبه‌رو ثابت ماند؛ تابلوی قدیمی، رنگ خاکستری پرده‌ها، نور کم‌رنگی که از پنجره داخل اتاق می‌افتاد؛ همه‌چیز برایش آشنا بود.

بیش از حد آشنا. صداهایی گنگ در ذهنش پیچید؛ صدای شکستن لیوان، فریادهای دور، بوی تند الکل، نفس‌هایی که سال‌ها سعی کرده بود فراموششان کند

نفسش سنگین شد، دستش را روی شقیقه‌ اش گذاشت... اتاق آرام‌آرام دور سرش چرخید.

جونگکوک همان لحظه برگشت؛ اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست قبل از اینکه چیزی بپرسد، زانوهای نیکی خالی شد و بدنش به جلو خم شد اما قبل از برخورد با زمین بازوی محکمی دور کمرش حلقه شد؛

جونگکوک با یک حرکت سریع او را نگه داشت، دست دیگرش پشت سر نیکی قرار گرفت تا سرش به لبه تخت نخورد، برای اولین بار آرامش سرد صورتش ترک برداشت با صدایی کوتاه اما قاطع گفت:

_ نیکی

پاسخی نیامد، چند ثانیه بعد پلک‌های دختر آرام تکان خورد چشم‌هایش را باز کرد؛ اولین چیزی که دید چهره نزدیک جونگکوک بود، برای لحظه‌ای نفسش بند آمد بی‌اختیار خودش را عقب کشید

+ ولم کن.

جونگکوک دستش را شل کرد اما هنوز مراقب بود تعادلش را از دست ندهد

_ برمیگردیم بیمارستان.

نیکی سریع سرش را تکان داد

+ نه...

نفس عمیقی کشید، هنوز رنگ صورتش پریده بود نگاهش را از جونگکوک گرفت و به اطراف اتاق دوخت، لب‌هایش لرزید

+ از وقتی پامو تو این خونه گذاشتم... یه حس بد دارم.

سکوت کوتاهی بینشان افتاد

+ این اتاق... این راهرو... همچی داره حالمو بد میکنه...

دستش را روی سینه‌اش گذاشت

+ اینجا... نمیتونم نفس بکشم.

جونگکوک بدون حرف، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی طولانی، انگار می‌خواست مطمئن شود این بار از روی لجبازی حرف نمی‌زند. چند ثانیه بعد گوشی‌اش را از جیب کت بیرون آورد، یک پیام کوتاه نوشت:

«خونه شمال شهرو اماده کن.»

کمتر از چند ثانیه بعد جواب آمد:

«چشم رئیس.»

جونگکوک گوشی را داخل جیبش گذاشت نگاهش دوباره روی نیکی نشست

_ از اینجا میریم.

نیکی با ناباوری نگاهش کرد

+ کجا؟

_ یه خونه دیگه.

چند لحظه سکوت برقرار شد بعد نیکی با اخم گفت:

+ یعنی... با تو؟

_ آره.

نیکی با عصبانیت خندید

+ یعنی قراره من و تو... تنها زیر یه سقف زندگی کنیم؟

جونگکوک شانه‌ی کوتاهی بالا انداخت نگاهش مستقیم در چشم‌های نیکی ماند

_ مشکلش چیه؟

+ ترجیح میدم همین‌جا بمونم... تا اینکه با تو بیام.

جونگکوک نه ناراحت شد، نه عصبانی.
فقط خیلی آرام گفت:

_ بخاطر راحتی خودت میگم.

نیکی هنوز با اخم نگاهش می‌کرد! اعتماد نکرده بود، نه به حرفش، نه به خودش.

اما این بار، جونگکوک اصرار نکرد؛ فقط کنار پنجره ایستاد دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و در سکوت منتظر ماند تا نیکی دوباره بتواند بدون لرزش نفس بکشد.

ـ [ همان لحضه | باشگاه بوکس ]

یونا جلوی در ورودی ایستاد

نگاهش سالن را جست‌وجو کرد؛ صدای برخورد مشت‌ها با کیسه‌های بوکس، فریاد شاگرد ها و موسیقی آرامی که در سالن پخش می‌شد فضای باشگاه را پر کرده بود

چند نفس عمیق کشید و وارد شد.

چند بوکسور جوان مشغول تمرین بودند، یونا به یکی از آن‌ها نزدیک شد

یونا: ببخشید... تهیونگ کجاست؟

پسر دستکش‌ هایش را از دست درآورد و با انگشت به انتهای راهرو اشاره کرد

پسر: احتمالاً رختکنه...

یونا تشکر کوتاهی کرد و با قدم‌های نسبتاً تند به سمت راهرو رفت؛ هرچه جلوتر میرفت، صدای سالن کمتر می‌شد جلوی درِ رختکن ایستاد لحظه‌ای مکث کرد و بعد آرام در زد

جوابی نیامد، فکر کرد شاید صدایش را نشنیده باشد، دستگیره را پایین داد و در را کمی باز کرد همان لحظه تهیونگ درست مقابل کمدهای فلزی ایستاده بود؛
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69✦....................

@jeon_rosha1 : فالوشه

@jeunss3 : فالوشه

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط