{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۴

بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.

لیا با تعجب اطراف رو نگاه کرد.

ـ اینجا کجاست؟

نامجون پیاده شد.

ـ بیا.

داخل ساختمان، یک اتاق بزرگ با پنجره‌های بلند قرار داشت.

روی دیوارها پر از عکس بود.

عکس‌های شهر.

خیابون‌ها.

کافه‌ها.

پارک‌ها.

و چند عکس از خود لیا.

لیا چند قدم جلو رفت.

ـ اینا...

نامجون کنار او ایستاد.

ـ عکس‌هایی که ازت گرفتم.

لیا به یکی از عکس‌ها نگاه کرد.

عکسی از روزی بود که روی نیمکت کنار رودخونه نشسته بود و نمی‌دونست نامجون از دور ازش عکس گرفته.

ـ کی اینا رو گرفتی؟

ـ بعضیاشون رو خودت می‌دونستی.

به عکس بعدی اشاره کرد.

ـ بعضیاشون رو نه.

لیا لبخند زد.

ـ چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

نامجون به عکس نگاه کرد.

ـ چون بعضی لحظه‌ها رو دوست داشتم فقط برای خودم نگه دارم.

لیا بهش نگاه کرد.

ـ چرا؟

نامجون چند ثانیه سکوت کرد.

ـ چون وقتی بهت نگاه می‌کنم، همیشه فکر می‌کنم یه چیزی هست که باید حفظش کنم.

لیا چشم‌هاش پر از اشک شد.

ـ نامجون...

ـ می‌دونم.

لبخند کوچیکی زد.

ـ زیادی احساساتی شدم.

لیا سرش رو تکون داد.

ـ نه.

آروم گفت:

ـ دوست دارم وقتی اینطوری حرف می‌زنی.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط