پارت ۲: نگرانی آلفا🍥
پارت ۲: نگرانی آلفا🍥
هوا تاریک شده بود. ابرهای سنگینی روی دهکدهٔ برگ جمع شده بودن و بوی بارون میاومد. ساسکه جلوی درِ خونهٔ کوچیک و قدیمی ناروتو ایستاده بود و دلش هری میریخت پائین.
چند روز بود که ناروتو رو ندیده بود.
از اون روزی که نتایج اعلام شد... روزی که فهمید ناروتو یه امگاست ساسکه نتونست باهاش روبهرو بشه. نه به خاطر اینکه براش مهم بود. بلکه برعکس... براش خیلی مهم بود.
💙 ساسکه با خودش فکر کرد: «چرا من اینقدر نگرانشم؟ مگه اون چیزی به من ربط داره؟»
اما جوابی نداشت. فقط میدونست که وقتی ناروتو رو نمیبینه، یه جای سینهاش خالی میشه. یه حس عجیب که توی دلش میپیچید و نمیذاشت راحت باشه.
دستش رو بالا برد. مکث کرد. دوباره پائین آورد.
💙 «آه... چرا اینقدر سخته؟»
در ناگهان باز شد.
🍥 ناروتو با چشمهایی کمی قرمز و خسته ظاهر شد. موهاش نامرتب بود، لباس راحتی پوشیده بود و انگار تازه گریه کرده بود.
🍥 «...ساسکه؟»
💙 «چند روزه نیومدی تمرین. کاکاشی سنسی پرسید.»
🍥 ناروتو ابروهاش رو گره کرد: «فقط برای این اومدی؟ برو خونهتون. حوصله ندارم.»
داشت در رو میبست که ساسکه دستش رو گذاشت روی چارچوب در و جلوش رو گرفت.
💙 «صبر کن.»
🍥 «چی میخوای؟!»
💙 «چرا گریه کردی؟»
🍥 ناروتو یه لحظه خشکش زد. بعد لبخند مصنوعی زد: «گریه؟ کی؟ من؟ تو خوابات رو دیدی ساسکه. من اوزوماکی ناروتو اصلاً گریه نمیکنم!»
اما صداش میلرزید.
ساسکه بیحرف نگاهش کرد. اون چشمهای آبی رو خوب میشناخت. همون چشمهایی که توی تمرینها برق میزدن، توی دعواها میسوختن، حالا خیس و غمگین بودن.
💙 «دروغ میگی.»
🍥 «به تو چه؟! تو کی هستی که بهم بگی چی میگم یا چی نمیگم؟! برو پیش اون همه هواداری که داری، برو پیش ساکورا و اونایی که بهت توجه میکنن! من به تو نیاز ندارم!»
حرفش که تموم شد، بغضش ترکید. اشک از چشمهاش سرازیر شد.
ساسکه نفسی عمیق کشید. توی ذهنش همهچیز قاطی شده بود. چرا دلش میخواست بغلش کنه؟ چرا دستاش میلرزید؟ چرا نتونست حرف بزنه؟
💙 «ناروتو... من...»
🍥 «برو!»
در محکم بسته شد.
ساسکه موند و در بسته. بارون شروع به باریدن کرد. ولی اون از جاش تکون نخورد.
چند دقیقه... نیم ساعت... یه ساعت...
در دوباره باز شد.
🍥 ناروتو با چشمهایی کاملاً خیس نگاهش کرد: «...چرا هنوز اینجایی؟ خیس شدی دیوونه!»
💙 «نمیتونستم برم.»
🍥 «...چرا؟»
ساسکه نفس عمیقی کشید. این اولین بار بود که میخواست چیزی رو از ته دلش بگه.
💙 «چون... نمیتونم تحمل کنم که تو ناراحتی. نمیدونم این حس چیه. از وقتی فهمیدم امگا هستی، نتونستم خواب راحت داشته باشم. نه به خاطر اینکه امگا هستی... به خاطر اینکه ترسیدم یکی بهت صدمه بزنه. ترسیدم گریه کنی. ترسیدم... من نباشم کنارت.»
🍥 ناروتو خشکش زد. اشکهاش دوباره جاری شد، ولی این بار از شدت احساسات.
🍥 «س-ساسکه...»
💙 «نمیدونم اسم این چیه. شاید عقلم رو از دست دادم. شاید دیوونه شدم. ولی میدونم یه چیز رو...»
دستش رو دراز کرد و آروم صورت ناروتو رو لمس کرد.
💙 «نمیخوام ببینمت که گریه میکنی. مگه اینکه از خوشحالی باشه.»
🍥 ناروتو لبش رو گاز گرفت و زد توی سینهٔ ساسکه... اما محکم نه. آروم.
🍥 «احمق! چرا اینقدر دیر اومدی؟! فکر کردی چرا این روزا نیومدم تمرین؟! فکر کردم که دیگه نمیخوای ببینیم چون امگام... فکر کردم...»
💙 «هیچوقت.»
ساسکه محکم بغلش کرد. بارون تندتر شده بود. ولی براشون مهم نبود.
💙 «امگا باشی، آلفا باشی، هر چی باشی... تو برام مهمی. فقط تو.»
🍥 ناروتو صورتش رو توی گردن ساسکه فرو کرد و زار زد.
🍥 «قول میدی نذاری تنها باشم؟»
💙 «قول میدم.»
🍥 «قول میدی همیشه بیای دنبالم؟»
💙 «قول میدم.»
🍥 «...قول میدی هیچوقت نذاری کسی من رو تحقیر کنه؟»
ساسکه💙 دستش رو برد توی موهای ناروتو و آروم نوازشش کرد.
💙 «قول میدم. به افتخار من... به افتخار خاندان اوچیها...»
نگاهش عمیق و مصمم شد.
💙 «به افتخار عشقی که هنوز اسمش رو نمیدونم ولی وجودش رو حس میکنم.»
فردای آن روز .....
ادامه دارد
هوا تاریک شده بود. ابرهای سنگینی روی دهکدهٔ برگ جمع شده بودن و بوی بارون میاومد. ساسکه جلوی درِ خونهٔ کوچیک و قدیمی ناروتو ایستاده بود و دلش هری میریخت پائین.
چند روز بود که ناروتو رو ندیده بود.
از اون روزی که نتایج اعلام شد... روزی که فهمید ناروتو یه امگاست ساسکه نتونست باهاش روبهرو بشه. نه به خاطر اینکه براش مهم بود. بلکه برعکس... براش خیلی مهم بود.
💙 ساسکه با خودش فکر کرد: «چرا من اینقدر نگرانشم؟ مگه اون چیزی به من ربط داره؟»
اما جوابی نداشت. فقط میدونست که وقتی ناروتو رو نمیبینه، یه جای سینهاش خالی میشه. یه حس عجیب که توی دلش میپیچید و نمیذاشت راحت باشه.
دستش رو بالا برد. مکث کرد. دوباره پائین آورد.
💙 «آه... چرا اینقدر سخته؟»
در ناگهان باز شد.
🍥 ناروتو با چشمهایی کمی قرمز و خسته ظاهر شد. موهاش نامرتب بود، لباس راحتی پوشیده بود و انگار تازه گریه کرده بود.
🍥 «...ساسکه؟»
💙 «چند روزه نیومدی تمرین. کاکاشی سنسی پرسید.»
🍥 ناروتو ابروهاش رو گره کرد: «فقط برای این اومدی؟ برو خونهتون. حوصله ندارم.»
داشت در رو میبست که ساسکه دستش رو گذاشت روی چارچوب در و جلوش رو گرفت.
💙 «صبر کن.»
🍥 «چی میخوای؟!»
💙 «چرا گریه کردی؟»
🍥 ناروتو یه لحظه خشکش زد. بعد لبخند مصنوعی زد: «گریه؟ کی؟ من؟ تو خوابات رو دیدی ساسکه. من اوزوماکی ناروتو اصلاً گریه نمیکنم!»
اما صداش میلرزید.
ساسکه بیحرف نگاهش کرد. اون چشمهای آبی رو خوب میشناخت. همون چشمهایی که توی تمرینها برق میزدن، توی دعواها میسوختن، حالا خیس و غمگین بودن.
💙 «دروغ میگی.»
🍥 «به تو چه؟! تو کی هستی که بهم بگی چی میگم یا چی نمیگم؟! برو پیش اون همه هواداری که داری، برو پیش ساکورا و اونایی که بهت توجه میکنن! من به تو نیاز ندارم!»
حرفش که تموم شد، بغضش ترکید. اشک از چشمهاش سرازیر شد.
ساسکه نفسی عمیق کشید. توی ذهنش همهچیز قاطی شده بود. چرا دلش میخواست بغلش کنه؟ چرا دستاش میلرزید؟ چرا نتونست حرف بزنه؟
💙 «ناروتو... من...»
🍥 «برو!»
در محکم بسته شد.
ساسکه موند و در بسته. بارون شروع به باریدن کرد. ولی اون از جاش تکون نخورد.
چند دقیقه... نیم ساعت... یه ساعت...
در دوباره باز شد.
🍥 ناروتو با چشمهایی کاملاً خیس نگاهش کرد: «...چرا هنوز اینجایی؟ خیس شدی دیوونه!»
💙 «نمیتونستم برم.»
🍥 «...چرا؟»
ساسکه نفس عمیقی کشید. این اولین بار بود که میخواست چیزی رو از ته دلش بگه.
💙 «چون... نمیتونم تحمل کنم که تو ناراحتی. نمیدونم این حس چیه. از وقتی فهمیدم امگا هستی، نتونستم خواب راحت داشته باشم. نه به خاطر اینکه امگا هستی... به خاطر اینکه ترسیدم یکی بهت صدمه بزنه. ترسیدم گریه کنی. ترسیدم... من نباشم کنارت.»
🍥 ناروتو خشکش زد. اشکهاش دوباره جاری شد، ولی این بار از شدت احساسات.
🍥 «س-ساسکه...»
💙 «نمیدونم اسم این چیه. شاید عقلم رو از دست دادم. شاید دیوونه شدم. ولی میدونم یه چیز رو...»
دستش رو دراز کرد و آروم صورت ناروتو رو لمس کرد.
💙 «نمیخوام ببینمت که گریه میکنی. مگه اینکه از خوشحالی باشه.»
🍥 ناروتو لبش رو گاز گرفت و زد توی سینهٔ ساسکه... اما محکم نه. آروم.
🍥 «احمق! چرا اینقدر دیر اومدی؟! فکر کردی چرا این روزا نیومدم تمرین؟! فکر کردم که دیگه نمیخوای ببینیم چون امگام... فکر کردم...»
💙 «هیچوقت.»
ساسکه محکم بغلش کرد. بارون تندتر شده بود. ولی براشون مهم نبود.
💙 «امگا باشی، آلفا باشی، هر چی باشی... تو برام مهمی. فقط تو.»
🍥 ناروتو صورتش رو توی گردن ساسکه فرو کرد و زار زد.
🍥 «قول میدی نذاری تنها باشم؟»
💙 «قول میدم.»
🍥 «قول میدی همیشه بیای دنبالم؟»
💙 «قول میدم.»
🍥 «...قول میدی هیچوقت نذاری کسی من رو تحقیر کنه؟»
ساسکه💙 دستش رو برد توی موهای ناروتو و آروم نوازشش کرد.
💙 «قول میدم. به افتخار من... به افتخار خاندان اوچیها...»
نگاهش عمیق و مصمم شد.
💙 «به افتخار عشقی که هنوز اسمش رو نمیدونم ولی وجودش رو حس میکنم.»
فردای آن روز .....
ادامه دارد
- ۷۶
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط