{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از میان زباله ها پارت۹

از میان زباله ها پارت۹
تینا از اتاق عمل بیرون اومد و روبروی دکتر حکمت و مادرش و چندنفر دیگه که نمیشناخت و حدس میزد خواهر و برادر ها و بچه های دکتر کاظمی باشن ایستاد و با لبخند گفت:
من هر کاری از دستم برمیومد کردم بقیه اش با خداست
دکتر حکمت لبخند زد:
خسته نباشی خانم دکتر تعریف کن ببینم چه کردی
تینا تمام مراحل عمل رو براش توضیح داد و بعد از مطمئن کردنش از خوب بودن همه چیز بسمت اتاقش رفت تا لباس عوض کنه خیلی خوشحال بود که تونسته جون بهترین جراح قلب کشورو نجات بده دکتر کاظمی براش خیلی مهم بود شاید شبیه یک استاد ولی نه اون حسی فراتر از یک استاد به این دکتر پا به سن گذاشته ی رنجور داشت با گذشتن این کلمه از ذهنش اهی کشید و با خودش فکر کرد این رنج از کجا میاد؟این شدت افسردگی ازچیه؟چرا دکتر کاظمی انقدر ناامیده؟چی باعث شده این پیرمرد دوست داشتنی انقدر از زندگی متنفر بشه؟تو همین فکرا بود که صدای شهروز رشته ی افکارشو پاره کرد:
کجایی خانم دکتر شمس؟ بیمارت بهوش اومده نمیخوای ببینیش؟
تینا کششی به بدنش داد و با گفتن بریم کنار شهروز راه افتاد و رفت بالای سر دکتر کاظمی که از ریکاوری به سی سی یو منتقل شده بود و زیر انبوهی از دستگاه ها بسختی نفس میکشید بالای تختش ایستاد و بعد از چک کردن دستگاه ها پرسید:
حالتون چطوره دکتر؟
+نفسم بالا نمیاد تو قفسه سینه ام فشار حس میکنم
-درد چی؟
+خیلی خفیف
-خودتون میدونید که طبیعیه و شدیدتر هم میشه
+بگو دو واحد مرفین بهم بزنن
-تا فردا هیچ مسکنی نباید براتون تزریق بشه
+بگو بزنن تا چند دقیقه دیگه دردم انقدر زیاد میشه که تحملش برام سخته
-دکتر واقعا ازتون تعجب میکنم شما دارین این حرفو میزنین؟ الان تزریق مسکن براتون خطرناکه
+خانم دکتر مسئولیتش با خودم
-اقای دکتر تا وقتی رو این تخت خوابیدین مسئولیتتون با منه من هم اجازه نمیدم زحمتامو به باد بدین الان هم باید برم اگه مشکلی داشتید تا صبح پشت در سی سی یو نشستم کافیه صدام کنید شب بخیر
دکتر کاظمی خندید:
واقعا شبیه خودشی
تینا متعجب پرسید:
شبیه کی؟
+خوب که شدم برات تعریف میکنم
-باشه فعلا استراحت کنید
+شب بخیر
-شبتون بخیر
و از سی سی یو بیرون رفت
باز هم کل خانواده ی کاظمی روبروش ایستادن و دکتر حکمت جلو اومد:
حالش چطوره؟
-همه چیز طبیعی و نرماله جای نگرانی نیست من هم تا صبح کنارشون میمونم
+واقعا ممنونم دخترم
-من کاری نکردم لطف خدا بود
+خسته نباشی
-ممنون راستی دکتر میشه محبت کنید خانواده رو بفرستید منزل؟دکتر کاظمی ممنوع الملاقات هستن
+تا کی؟
-خودتون که بهتر از من میدونید دکتر تا دو هفته #رمان_از_میان_زباله_ها
دیدگاه ها (۱۷)

از میان زباله ها پارت ۱۰دکتر حکمت رو کرد به حاظرین:شندید که ...

از میان زباله ها پارت۱۱+نه ولی باید دقیق توضیح بدی چه بلایی ...

از میان زباله ها پارت ۸-بله ولی چرا سهل انگاری میکنید؟+دنبال...

از میان زباله ها پارت ۷تینا از روی صندلی روبروی میز دکتر حکم...

*سرنوشت*که یهو با گوشی مورد علاقم و کلی خوراکس رو به رو شدم ...

p24²عروس فراریولی این جعبه کاملا سالمه ریندو کاکوچو هم جعبه ...

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۶ویو لیاـدکتر دست...

Iove and the moonPart29کوک: خب خانم بالاخره رسیدم خونه یونا...

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:⁹+ جونگکوک‌ نمیتونم بیارمش.جونگکوک‌ و یونا ...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط