*خانم حسینیِ محله هرندی*
*خانم حسینیِ محله هرندی*
مشهد زیارت رفته بودم که اطلاع دادند فعالین فرهنگی محلاتِ هدفِ آسیبپذیر در قم نشستی دارند. من هم باید میرفتم. از خانواده خداحافظی کردم. زیارتِ وداع خواندم و از برادر اذن گرفتم بروم زیارتِ خواهر.
جلسه با ارائهٔ اساتید مختلف تا نماز ظهر پیش رفت. نماز را خواندیم و ناهار را سرسری خوردیم تا بخش دوم برنامه شروع شود.
بخش دوم، ارائهٔ تجربیات بچهها بود از محلاتِ خودشان، در استان و شهری که از آن آمده بودند...
تجربیات ارزشمندی را شنیدم.
بچهها خاطراتشان را هم میگفتند؛ بعضی از آنها طنز بود، مانند نوجوان هفدهسالهای که بعد از به در بسته خوردنِ درخواستهایش از شهرداری، برای کمک به برگزاری هیئتشان گشته بود و مادرزنِ معاونِ شورای شهر را پیدا کرده بود و از طریق او توانسته بود چند عدد پارچه و مجوزِ برگزاری هیئت در پارکِ محله را بگیرد.
از بیپولی در کار فرهنگی هم بهشدت گلایه میشد.
تعدادی از بچهها گفتند: «درست است که فعالِ محلاتِ حاشیه هستیم، اما فکر نکنید پولداریم... ما اصلاً برای جلسه نیامدیم. به ما گفتند پول بلیط میدهید، آمدیم زیارت حضرت معصومه.»
برخی از حرفها هم بغضآلود بود، مانند جوانی که گفت: «با کفشهای رفیقِ شهیدم آمدهام؛ رفیقی که دیماه تکهتکه شد...» یا دیگر مجاهدی که چفیه شهید صدرزاده در هنگام شهادت را دورِ گردن داشت.
اما تیرِ آخر را یکی از برادرانِ تهرانی زد. از محلهٔ هرندیِ تهران آمده بود؛ محلهای بهشدت آسیبپذیر در قلبِ تهران، از قتل و جنایت تا تأمین شیشهٔ کلِ تهران با کوچهٔ خورشیدِ معروفشان و دیگر آسیبهایی که شأنِ روایت، اَجَلّ از گفتنشان است.
گفت: «در این محلهٔ مستضعف، خانمی سالها میآمد و کارِ فرهنگی میکرد. در همان کوچهٔ خورشید کلاس قرآن گذاشته بود.
به ما میگفت *"خانم حسینیام."*»
میگفت: «خدا شاهد است من نمیگذارم مادر و خواهرم به این منطقه رفتوآمد کنند، اما این خانم اینجا منشأ اثر بود. محمد انصاری آمده بود زمین چمنِ محله، کلاس فوتبال گذاشته بود. این خانم هم پسرش را برای ثبتنام آورده بود. یک روز محمد انصاری بهش گفت: "کفشِ فوتبال بیار." پسربچه گفت: "آقای انصاری، من فقط یه جفت کفش دارم. با اون فوتبال میرم، مهمونی میرم، مدرسه میرم..."»
گفت: *«خانم حسینی بعد از جنگِ رمضان دیگر نیامد، چون همان روز اول شهید شد. ما بعدها فهمیدیم خانم حسینیِ محلهٔ هرندی، شهیده حدادعادل است! همسرِ رهبر انقلاب!
پدرشان آقای حداد عاشورا آمده بود هیئتمان؛ گریه میکرد و میگفت: "به خدا نمیدانستم میآید هرندی!"»*
بعد از شنیدن این روایت گیج و گنگم. دلم میخواهد زار بزنم. از خودم خجالت میکشم. غصه میخورم...
احوالاتم دگرگون است. رهبر شهیدمان بهدرستی که با خانواده و مال و جانش در راه خدا جهاد کرد. ما تا ابد شرمندهٔ اوییم. مایی که خودمان را فعالِ فرهنگی میدانیم، تا ابد شرمندهٔ رهبرِ شهید و امامِ حیّ هستیم.
اینها عاملِ ناراحتی و شرمندگی است، اما در روایتِ الهی سندِ افتخارِ ما هم هست.
او حکمِ جهادِ تبیین و محرومیتزدایی داده و خانوادهاش جلوتر از همه پیشقدم بوده؛ جلوتر از مایی که قرار بود جانفدایش باشیم.
مشهد زیارت رفته بودم که اطلاع دادند فعالین فرهنگی محلاتِ هدفِ آسیبپذیر در قم نشستی دارند. من هم باید میرفتم. از خانواده خداحافظی کردم. زیارتِ وداع خواندم و از برادر اذن گرفتم بروم زیارتِ خواهر.
جلسه با ارائهٔ اساتید مختلف تا نماز ظهر پیش رفت. نماز را خواندیم و ناهار را سرسری خوردیم تا بخش دوم برنامه شروع شود.
بخش دوم، ارائهٔ تجربیات بچهها بود از محلاتِ خودشان، در استان و شهری که از آن آمده بودند...
تجربیات ارزشمندی را شنیدم.
بچهها خاطراتشان را هم میگفتند؛ بعضی از آنها طنز بود، مانند نوجوان هفدهسالهای که بعد از به در بسته خوردنِ درخواستهایش از شهرداری، برای کمک به برگزاری هیئتشان گشته بود و مادرزنِ معاونِ شورای شهر را پیدا کرده بود و از طریق او توانسته بود چند عدد پارچه و مجوزِ برگزاری هیئت در پارکِ محله را بگیرد.
از بیپولی در کار فرهنگی هم بهشدت گلایه میشد.
تعدادی از بچهها گفتند: «درست است که فعالِ محلاتِ حاشیه هستیم، اما فکر نکنید پولداریم... ما اصلاً برای جلسه نیامدیم. به ما گفتند پول بلیط میدهید، آمدیم زیارت حضرت معصومه.»
برخی از حرفها هم بغضآلود بود، مانند جوانی که گفت: «با کفشهای رفیقِ شهیدم آمدهام؛ رفیقی که دیماه تکهتکه شد...» یا دیگر مجاهدی که چفیه شهید صدرزاده در هنگام شهادت را دورِ گردن داشت.
اما تیرِ آخر را یکی از برادرانِ تهرانی زد. از محلهٔ هرندیِ تهران آمده بود؛ محلهای بهشدت آسیبپذیر در قلبِ تهران، از قتل و جنایت تا تأمین شیشهٔ کلِ تهران با کوچهٔ خورشیدِ معروفشان و دیگر آسیبهایی که شأنِ روایت، اَجَلّ از گفتنشان است.
گفت: «در این محلهٔ مستضعف، خانمی سالها میآمد و کارِ فرهنگی میکرد. در همان کوچهٔ خورشید کلاس قرآن گذاشته بود.
به ما میگفت *"خانم حسینیام."*»
میگفت: «خدا شاهد است من نمیگذارم مادر و خواهرم به این منطقه رفتوآمد کنند، اما این خانم اینجا منشأ اثر بود. محمد انصاری آمده بود زمین چمنِ محله، کلاس فوتبال گذاشته بود. این خانم هم پسرش را برای ثبتنام آورده بود. یک روز محمد انصاری بهش گفت: "کفشِ فوتبال بیار." پسربچه گفت: "آقای انصاری، من فقط یه جفت کفش دارم. با اون فوتبال میرم، مهمونی میرم، مدرسه میرم..."»
گفت: *«خانم حسینی بعد از جنگِ رمضان دیگر نیامد، چون همان روز اول شهید شد. ما بعدها فهمیدیم خانم حسینیِ محلهٔ هرندی، شهیده حدادعادل است! همسرِ رهبر انقلاب!
پدرشان آقای حداد عاشورا آمده بود هیئتمان؛ گریه میکرد و میگفت: "به خدا نمیدانستم میآید هرندی!"»*
بعد از شنیدن این روایت گیج و گنگم. دلم میخواهد زار بزنم. از خودم خجالت میکشم. غصه میخورم...
احوالاتم دگرگون است. رهبر شهیدمان بهدرستی که با خانواده و مال و جانش در راه خدا جهاد کرد. ما تا ابد شرمندهٔ اوییم. مایی که خودمان را فعالِ فرهنگی میدانیم، تا ابد شرمندهٔ رهبرِ شهید و امامِ حیّ هستیم.
اینها عاملِ ناراحتی و شرمندگی است، اما در روایتِ الهی سندِ افتخارِ ما هم هست.
او حکمِ جهادِ تبیین و محرومیتزدایی داده و خانوادهاش جلوتر از همه پیشقدم بوده؛ جلوتر از مایی که قرار بود جانفدایش باشیم.
- ۴۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط