{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»

فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر بود.

نماینده‌های خاندان مین و چو یکی‌یکی وارد تالار می‌شدن و هرکدوم با چهره‌ای جدی سر جای خودشون می‌ایستادن.

یونگی هم بین افراد خاندان مین ایستاده بود؛ صاف، آرام و بی‌حرف.

اما این بار برخلاف همیشه، نگاهش مدام سمت در می‌رفت.

چند لحظه بعد، چو سوهی وارد تالار شد.

لباس رسمی خاندان چو رو پوشیده بود و چند نفر از نزدیکانش پشت سرش حرکت می‌کردن.

وقتی مقابل یونگی قرار گرفت، هر دو فقط به نشانه‌ی احترام سر خم کردن.

هیچ‌کدوم لبخند نزدن.

بعد از شروع جلسه، پادشاه بدون مقدمه گفت:

«این ازدواج برای پایان دادن به اختلافات دو خاندان و حفظ ثبات هانول انجام می‌شود.»

یونگی آرام گفت:

«اعلیحضرت.»

پادشاه نگاهش کرد.

«من مخالفتی با خاندان چو ندارم. اما ازدواجی که بر اساس فرمان شکل بگیرد، الزاماً به ثباتی که شما می‌خواهید منجر نمی‌شود.»

چند نفر در تالار با شنیدن این حرف سر بلند کردن.

پادشاه لحظه‌ای ساکت ماند.

«پس پیشنهادت چیست؟»

یونگی جواب داد:

«اگر هدف، پایان اختلافات است، راه‌های دیگری هم وجود دارد.»

پادشاه چیزی نگفت.

اما پدر یونگی از جای خودش بلند شد.

«اعلیحضرت، پسرم تحت فشار این تصمیم را پذیرفته. خاندان مین به فرمان سلطنت احترام می‌گذارد.»

یونگی نگاه کوتاهی به پدرش انداخت.

واضح بود که این جمله دقیقاً چیزی نبود که خودش گفته باشد.

سوهی تا آن لحظه ساکت بود.

اما ناگهان گفت:

«اعلیحضرت.»

همه نگاه‌ها سمت او برگشت.

«اگر اجازه بدهید، من هم چیزی بگویم.»

پادشاه اجازه داد.

سوهی آرام ادامه داد:

«من هم با خاندان مین دشمنی ندارم. اما اگر قرار است این ازدواج فقط برای خاموش کردن اختلاف دو خاندان باشد، شاید بهتر باشد قبل از تعیین تاریخ، هر دو طرف فرصت داشته باشند درباره‌ی شرایطش صحبت کنند.»

یونگی برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد.

سوهی هم نگاهش را برنگرداند.

در آن لحظه، هر دو فهمیدن که حداقل در یک چیز هم‌نظرند:

هیچ‌کدام انتخاب‌کننده‌ی این ازدواج نبودند.


---

آن طرف شهر، یورا هنوز از اتفاقات روز قبل بیرون نیومده بود.

سوآ روبه‌رویش نشسته بود و گفت:

«یعنی واقعاً می‌خوای کاری کنی؟»

یورا به فکر فرو رفت.

«آره.»

«چه کاری؟»

یورا جواب نداد.

چون خودش هم هنوز دقیق نمی‌دونست.

فقط یک چیز رو فهمیده بود.

قرار نبود منتظر بمونه تا دیگران درباره‌ی زندگی خودش و یونگی تصمیم بگیرن.

اما درست همان لحظه، صدای کسی از بیرون خانه بلند شد:

«یورا؟»

سوآ از جا بلند شد.

یورا هم به سمت در رفت.

وقتی در باز شد، سوهی آنجا ایستاده بود.

تنها.

و همین موضوع، عجیب‌تر از حضورش بود.

سوهی چند ثانیه به یورا نگاه کرد و گفت:

«می‌تونم باهات صحبت کنم؟»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط